تبليغاتX
سایبان آرامش ما ، ماییم
سایبان آرامش ما ، ماییم
مجمع بانو امين _ دبیرستان فرزانگان امین اصفهان
شنبه شانزدهم آبان 1388
به حورا:حورای عزیز ما رو تو غمت شریک بدون؛از صمیم قلب تسلیت می گیم… ...  
ّ

پدر بزرگ...

همه چیز،همه جا،جای خالیت رو فریاد می کنه...

جای خالی بوسه هات رو پیشونیم...

جای خالی قصه هات تو گوشم...

جای خالی دعاهات وقت اذان سر سجادت...

هیچ کدوممون از قلم نمیافتادیم،

همیشه دلم قرص بود که یه نفر هست که من یادم بره یا نه دعام می کنه...

جای انتظار قشنگت روزای عید...

حافظ خوندنت..

خاطره هات...

فیلمشو دارم اون روزی که داشتی برامون شعر می خوندی و ما می خندیدم و تو گفتی اینو یادتون باشه و بعدتر ها که من دیگه نبودم بگید آقاجون ما رو می خندوند...

حالا گریه می کنم...

حالا هق هق می کنم...

جای نگاهات که کیف می کردی وقتی جلوت راه می رفتم...

جای همه ی مهربونیت...

جای همه ی برزگیت...

بغضم رو کجا خالی کنم آقاجون؟

وقتی بودی هیچ وقت،هیچ وقت باورم نمیشد روزی نبودنت رو...

چقدر کنار تو همه به هم گره می خوردیم..

چقدر به بهانه ی حضور تو همه کنار هم جمع می شدیم...

مرکز ثقل یودی و نمی فهمیدیم...

باورم نمی شه...

دلم برات تنگ شده...

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسیت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش مسیر سبز عناصر را به ما نشان داد

و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد

و مهربانی را به سمت ما کوچاند

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد

و او به شیوه ی باران

پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه کودکی باد را صدا می کرد

همیشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره می زد

برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم

...

پدربزرگ روحت شاد...

 

 

شنبه شانزدهم آبان 1388
جلسه ی مجمع:پنجشنبه 14آبان ...  
این بار خونه ی مینا ایناییم...

مائده، حورا، فاطمه، مینا، فرزانه، شهره،مرضیه، فقیه کسایین که دیروز دیدمشون و بقیه که تو جمع حضور فیزیکی ندارن اما دلای هممون پیششون...

مائده دندونشو جراحی کرده و نتونسته بیاد،نیلوفر یزد،سعیده و عطیه و مریم عمو کار داشتن،مهدیه تهران،حکیمه نمی دونم چرا نمیاد،فاطمه منصوری و...

 دیروز تولد فاطمه بود! به فاطمه: تو را در برکه های دور مرغابی ها به هم تبریک می گویند...

 میلادت بی تردید مبارک است...

شروع می کنیم،

حورا شروع می کنه و از فشار زیادی که روش حرف می زنه،از اینکه جلسه هامون برای تبدیل نشدن به یه مهمونی زنونه برنامه ریزی می خواد و این خیلی بد که همه ی برنامه ریزی ها به عهده ی اون، از اینکه می خوایم بزرگ بشیم اما یکیمی تنبلیم،از اینکه ناراحت و ناراحتیم از اینکه چرا ایده هامون رو عملی نمی کنیم،همشو شروع می کنیم اما ادامه...! اینکه اجبار یه جاهایی خوب و باید اجبار داشته باشیم،منظورش اجبار معرفتی و حسی نه اجبار خارجی....،اینکه جلسه هامون باید مدیر داشته باشه ،که یادمون نره راحتی و آسایش کسایی که میزبانمونن و ... روی همه ی حرفاش کلی حرف زده می شه،هممون حرفامون یادمون،انتقادا،پیشنهادا و... خودش یه پیشنهاد داره:اینکه هر بار هر یه نفر یه کتاب یا یه سخنرانی رو آماده کنه و بیاد در حد نیم ساعت بگه،سرش حرف زده می شه...آخر جلسه هر کسی یه کتاب برداشت برد...

فاطمه هم یه پیشنهاد داره:اینکه یه دعا رو انتخاب کنیم و چندتا فرازش رو بخونیم و بیایم راجع بهش حرف بزنیم...

 نتیجه های جلسه رو می گم:

پذیرایی با کسی که آخر از همه می رسه

 یه ربع اول جلسه رو همه با هم قرآن می خونیم

دعای این هفته از اول دعای ابوحمزه هست تا سر لم یستجب دعائی

 شهره اون هفته یه سخنرانی از آقای انصاری رو می گه

بقیه ی جلسه هم می شه 2 دقیقه ها

ساعت 12 هم جلسه رو باید تموم کرده باشیم.

چندتا نکته:

 28 آبان تولد مائده است 

5 آذر تولد فاطمه

تولداتون رو لطفا بنویسید توی کامت

قرار بود دفعه ی بعد خونه ی مائده اینا باشیم که کنسل شد

با توجه به نزدیکی5 آذر به روز عرفه شهره پیشنهاد داد که دعامون رو بکنیم عرفه(راجع بهش نظر بدید)

در ضمن راجع به کمک کردن به دوست نجمه با مینا هماهنگ کنیدُیادتون نره ها!

 لطفا توی گروه مجمع هم عضو بشید:

http://groups.google.com/group/majmaa_farzanegan_amin?hl=fa

اینم ایمیل گروه:

majmaa_farzanegan_amin@googlegroups.com

 والسلام

جمعه یکم آبان 1388
جلسه ی مجمع:پنجشنبه 30 مهر ماه ...  
دیر میرسم!نزدیک 1ساعت! اما هنوز جلسه شروع نشده و من خوشحال می شم و خوشحال ترم از دیدن بچه ها:عطیه، مینا، مهدیه، حورا، شهره، فقیه، سعیده و نیلوفر و چقدر دلم تنگ تر می شه برای اونایی که نیستند: حکیمه، فرزانه، مرضیه، دو تا مریم ها، دو تا فاطمه ها،مائده و...

بعد از درد دلای حورا و مهدیه جلسه با دو نکته ای که حورا می گه شروع می شه:

-لزوم اطلاع خونواده ها از قضیه ی کنار گذاشتن بخش مشخصی از پول تو جیبی ها و تلاش برای مدیریت کردن باقیمونده ی پولامون...

-برنامه داشتن هممون برای جلسه ها تا هیچ وقت هیچ کس دلسرد نشیم...

و بعد 2 دقیقه های لذت بخش شروع می شه!فقط 8 نفریم!دست بالا باید بشه 30 دقیقه.اما کلی خوش گذشت بهمون و 1:45 دقیقه از جلسه ی 2 ساعت به 2 دقیقه ها گذشت!الیته یه نیم ساعتیش رو مینا داشت این جمله رو تکرار می کرد:من غذاهای سلف رو دوست دارم (مینا خانم مخلصیم ها)

شهره شروع می کنه:چی انتخاب کرده!خطبه ی234 نهج البلاغه:

علت تفاوت های میان مردم،گوناگونی سرشت آنان است،زیرا آدمیان در آغاز ترکیبی از خاک شور وشیرین،سخت و نرم بودند؛پس آنان به میزان نزدیک بودن خاکشان به هم نزدیک و به اندازه ی دوری آن از هم دور و متفاوتند.

زیبارویان کم خرد،بلند قامتان کم همت(مینا تایید می کنه!)،زشت رویان نیکوکار،کوتاه قامتان خوش فکر،پاک سرشتان بداخلاق،خوش قلبان آشفته عقل و سخنوران دل آگاهند!

وااااای!خیلی سخت می شه!همیشه سر این موضوع سختم بوده...حرف می زنیم!خیلی.از هر دری!از هر رشته ای!و به جبر می رسیم؟...

فکر کنم نفر بعدی مینا است و حدیثی شگفت انگیز می خونه از امام سجاد درباره ی حق معلم! چقدر توی دانشگاه به این احتیاج داریم...چقدر ادبمون کم شده...یه چیزی یادم میاد:هر کس کلمه ای به من بیاموزد مرا بنده ی خویش کرده است.... و کنیه ی پیامبر که ابوالقاسم است و علی ابن ابی طالب،قاسم جنت و نار...

فقیه:یادم نمیاد این چیزی که می گه مال کدوم امام اما راجع به برادری است و یاد می کنه کسی رو که رفت پیش معصوم و گفت ما خیلی با هم داداشیم!دیگه تهشیم!ندش!امام می گن فضاتون جوری هست که اگه یکیتون بی پول شد بره سراغ دخل مغازتون پول برداره؟بی اجازه؟ طرف می گه نه وامام میگن نه هنوز مونده و فقیه اینو می گه تا یادمون بیاره "باید" چطوری کنار هم باشیم...(باید ها رو دوست دارم خیلی... اما...علم اگر صد شگرد انگیزد/باید از است بر نمی خیزد...)

و باز داستان آدمی رو می گه که 25 بار رفته بود کربلا و وقتی علتشو پرسیدن گفت که هر بار که برگشتم نماز شکر خواندم و یاد حدیث دفعه ی قبل شهره میفتیم...خدایا ممنون که مرا از میان همه ی انانی که می توانستند جایگزین من باشند برای آفریده شدن آفریدی تا ببینم،بشنوم،نفهمم،حیران شوم و ...

و فکر کنم فقیه است که از تلاش برای نخوردن به عنوان یه راه مبارزه با نفس می گه و داستان امام علی و فالوده که شهره می گه و مینا که میگه سختش(ولی خداییش لاغری شده مینا!)و حورا که می گه که باید از حداقل شروع کرد و ...

و ۲دقیقه ی بعدی،داستان نیلوفر و یزد...نیلوفر بالابلند و شهر باد گیر ها وهوایی که گاهی چقدر شبیهش می شوم و شبیهش فکر می کنیم...

آفتابی سوزانی و سایه ای منجمد کننده...کجاست تعادل؟!

دانشگاه یزد و پرچم آمریکا و اسرائیلی که جلوی در دانشکده ی فنی کشیده شده تا هر روز دانشجوها لگدش کنند!هممون حس بدی داریم بازم داستان داستان افراط و تفریط است و نفهمیدن و...

نیلوفر از هم اتاقی هاش هم حرف می زنه ومن حسرت می خورم که چرا خوابگاه رو تجربه نکردم(البته نه اینکه ازم گذشته باشه ها!نه!دعا کنید برام!)(به این میگن سوء استفاده از امکانات عمومی)...چقدر بزرگ می شه آدم...

من با اینکه امروز خیلی حرف زدم مثل مهدیه وحورا  مراعات نمی کنم و 2 دقیقه!ام رو هم حرف می زنم! یه بار یه بچه میبینه 2 تا تار موهای مامانش سفید شده!می گه مامان چرا موهات سفید شده؟مامانش می گه هر بار تو منو اذیت کنی یه تار موهام سفید میشه!بچه می گه:اه!چقدر مامان بزرگ رو اذیت کردی مامان! دادش فقیه به باهوشی این بچه است

و بعد از نوشته های عرفان نظر آهاری می خونم:

قدر هر آدمی به اندازه ی زخم های اوست چرا که درد است که مرد می زاید و زخم است که انسان می آفریند.تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست،او که نامش خداوند است.

پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر،اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و او که نوشدارو دارد دستهایش این همه از نمک عشق پر است و هر که را دوست تر دارد بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد...

تشویق می کنند البته نه منو!عرفان رو

بعد من حورا نشسته،حرف نمی زنه و بغل حورا هم مهدیه نشسته و اونم حرف نمی زنه!(یادم نمیاد کجا مهدیه از بستر حرف زد)

بعد سعیده از کاشان می گه،از خوابگاه،از هم اتاقیاش(از صبر حرفی نمی زنه اما خیلی صبور!) و از جنازه و تشریح و... یه سوال اخلاقی:به نظرتون باید با این جنازه ها چطور رفتار کرد؟

و بعد عطیه از نهج الفصاحه می خونه:وقتی صبح فرا رسد،همه ی اعضای تن در مقابل زبان تعظیم کنند و گویند در درباره ی ما از خدا بترس زیرا صلاح کار ما به تو وابسته است،اگر به استقامت گراییدی ما نیز به استقامت گراییم و اگر به کجی متمایل شدی ما نیز کج شویم...

سخت!امروز چقدر همه چیز برام یه ترس لذت بخش میاره...یاد لقمان حکیم میفتم و بهترین وبدترین جای بدن که در نگاه او زبان است...

و یه حدیث دیگه که در مورد حق خداست که هفته ای یه بار غسل کنیم!و هیچ کدوم در این یه مورد فقط همین مورد حرفی برا گفتن نداریم چون نمی فهمیم...

مینا یه چیز قشنگ یادش میاد:

بشر تا کنون توانسته است حداکثر 1000 کامپیوتر را شبکه کنه اما هر سلول مغز ما که به تناهیی شبیه یک کامپیوتر است در هر لحظه حداقل با 10000 سلول دیگه ارتباط داره...چقدر شگفت زده شده...چقدر این حس رو دوست دارم...

2 دقیقه ها تموم می شه....

شیرینی یزدی میارن و بستنی!و من به خاطر مریضیم با وجود علاقه ی زیادم باید مبارزه با نفس کنم!

بحث نقد فیلم کشیده می شه وسط:

پا برهنه در بهشت

من هنوز ندیدمش برا همین چیزایی که گفتین و یادمه رو می نویسم:

۱-این فیلم بر اساس یه تفکر مسیحی ساخته شده

۲-گویا روحانی این فیلم آدمی که خوب گوش می ده و تلاش می کنه برای حل مشکلات اما بلد نیست یه جاهایی محکم وایسته ...سازشکار...

یه چیز جالب اینکه سعیده تقریبا با تفکر پزشک این فیلم موافق و

...

ساعت 12!

جلسه تمام...

دو هفته دیگه...

دلم تنگ می شه...

شما را دوست می دارم

نه تنها برای آنچه که هستید

بلکه برای آنچه هستم

هنگامی که با شمایم

شما را دوست می دارم

نه تنها برا یآنچه که از خود ساخته اید

بلکه برای آنچه که از من می سازید

برای بخشی از وجودم که شکوفایش می کنید

دوستتان دارم...

سه شنبه بیستم مرداد 1388
انتقاد مغرضانه ...  
سلام بروبچ کنکوری.خوبین که؟در ادامه ی انتقاد غیر مغرضانه ی دوستمون تصمیم گرفتم منم انتقاد کنم.البته مغرضانه...!!!!چرا مغرضانه؟!چون اون موقع کنکور داشتیم و نمیرسیدیم وبلاگو آپ کنیم درنتیجه پیشنهاد تغییر کاربری داده شد.!! اما حالا:کنکورا دادیم ولی همچنان وبلاگ خاک میخوره و در انتظاره شاید یه روزی یکی یه مطلب جدید توش بذاره!! به امید آن روز...........
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387
انتقاد غیر مغرضانه ...  

با توجه به تارهای عنکبوت متعدد در اینجا در اين چند ماه اخير و فعالیت باور نکردنی وبلاگ و اینکه این وبلاگ یه گوشه افتاده برای خودش هست، یه چند تا پیشنهاد می دم برای تغییر کاربری وبلاگ و عبور و مرور هر چه بیشتر بازدید کننده {حداقل تا قبل كنكور(ع)}.

۱ ) وبلاگو کلا جمع کنيم بریزيم تو جوب. ( کاربردی تره نسبت به بقیه )
۲ ) توش فضای سبز ایجاد کنيم در راستای ایجاد شادی برای بچه ها و خانواده. ( تاب و سرسره نيز ایضا بذاريم )
۳ ) بازدید کنندگان و آدامین محترم جمع شن یه دایره بشن و اتل متل بازی کنن.
۴ ) جمع شیم دور هم و گروه سرود درست کنیم و تمرین کنیم برای تیم ملی.
۵ ) تبدیل به موزه وبلاگ نویسان مجمعی بشه تا در حفظ آثار و اسناد مجمعی ها اهتمام بیشتری بورزیم. و در آینده ای نزدیک ملت بیان و از گونه ای رو به انقراض دیدن کنن.

پی نوشت۱: حوصلم سر رفته.

پی نوشت۲: با تقریب خوبی می توان گفت  اولين كامنت اين پست (در صورت وجود) بعد از ۵ تير می باشد!

پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
حتما بايد تيتر بزنم؟! ...  

سلام خوبین که؟

خب حقیقتا مشعوف کننده هست اگه دوستای گلی که مکه و کرج و مسکو و مشهد(البته از اونا که دیگه گذشت.فرصت جبران هم نیست و دیگر هیچ!) و هر جای دیگه ی جالب دنیا بودن (مثلا مدرسه ی خودمون!) اگه دلشون خواست سفر نامه ای چیزی محض مسرت سایر دوستان که نبودن بذارن... برا خودشونم خوبه هم تایپشون تند می شه هم نگارششون به تر می شه. خدا رو چه دیدی شاید سر کنکور اومدن گفتن تست ادبیات نمی دیم فقط یه متن زیبا بنویسین!! از اینا که بعید نیست. شب می خوابن صبح می گن کوئیزای کلاسی هم نهایی شد رفت. همینه که هست...بالطبع آدم باید خودشو برای چنین روزگارانی هم آماده کرده باشه.(مثال می زنم که بگیرید مطلبو. خود من تو چرت و پرت و جفنگ محض نویسی این قدر ماهر شدم نمونه هاشم که فراوان دیدین حالا رو خودتون نمیارین...)

آهان یه چیز دیگه! pdf یه کتاب ۱۶ صفحه ای رو می ذارم زیاد وقتتونو نمی گیره ولی ارزش خوندن داره شدیدا! حداقل save کنین یه بار که حوصلتون سر رفت بخونین (این در صورتیه که مشخصا وقت ندارین!) کلش با ۳-۴ صفحه عکس و فونت نصف صفحه و حاشیه و جلد و اینا ۱۶ صفحه هست! هیچی در موردش نمی گم چون حیفه مزش می ره!

این جا کلیک کنین یه صفحه باز می شه اون پایین premium download رو بزنيد مياد ديگه.

همین. یاحق (باشین یا حداقل دنبالش باشین!...هیچ کودوم که دیگه نمی شه...) 

دوشنبه هفتم مرداد 1387
سؤال امتحان نهايي فيزيك دانشگاه كپنهاگ! ...  
 

چگونه مي‌توان با يك فشارسنج ارتفاع يك آسمان‌خراش را محاسبه كرد؟

 

پاسخ يك دانشجو:

 

"يك نخ بلند به گردن فشارسنج مي‌بنديم و آن را از سقف ساختمان به سمت زمين مي‌فرستيم. طول نخ به اضافه طول فشارسنج برابر ارتفاع آسمان‌خراش خواهد بود."

اين پاسخ ابتكاري چنان استاد را خشمگين كرد كه دانشجو را رد كرد. دانشجو با پافشاري بر اينكه پاسخش درست است به نتيجه امتحان اعتراض كرد. دانشگاه يك داور مستقل را براي تصميم درباره اين موضوع تعيين كرد. داور دانشجو را خواست و به او شش دقيقه وقت داد تا راه حل مسئله را به طور شفاهي بيان كند تا معلوم شود كه با اصول اوليه فيزيك آشنايي دارد. دانشجو پنج دقيقه غرق تفكر ساكت نشست. داور به او يادآوري كرد كه وقتش درحال اتمام است. دانشجو پاسخ داد كه چندين پاسخ مناسب دارد اما ترديد دارد كدام را بگويد. وقتي به او اخطار كردند عجله كند چنين پاسخ داد:

"اول اينكه مي‌توان فشارسنج را برد روي سقف آسمان‌خراش، آنرا از لبه ساختمان پائين انداخت و مدت زمان رسيدن آن به زمين را اندازه گرفت. ارتفاع ساختمان مساوي يك دوم g ضربدر t به توان دو خواهد بود. اما بيچاره فشارسنج."

"يا اگر هوا آفتابي باشد مي‌توان فشارسنج را عمودي بر زمين گذاشت و طول سايه‌اش را اندازه گرفت. بعد طول سايه آسمان‌خراش را اندازه گرفت و سپس با يك تناسب ساده ارتفاع آسمان‌خراش را بدست آورد."

"اما اگر بخواهيم خيلي علمي باشيم، مي‌توان يك تكه نخ كوتاه به فشارسنج بست و آنرا مثل يك پاندول به نوسان درآورد، نخست در سطح زمين وسپس روي سقف آسمان‌خراش. ارتفاع را از اختلاف نيروي جاذبه مي‌توان محاسبه كرد: T = 2 pi sqroot (l / g) ."

"يا اگر آسمان‌خراش پله اضطراري داشته باشد، مي‌توان ارتفاع ساختمان را با بارومتر اندازه زد و بعد آنها را با هم جمع كرد."

"البته اگر خيلي گير و اصولگرا باشيد مي‌توان از فشارسنج براي اندازه‌گيري فشار هوا در سقف و روي زمين استفاده كرد و اختلاف آن برحسب ميلي‌بار را به فوت تبديل كرد تا ارتفاع ساختمان بدست آيد."

"ولي چون هميشه ما را تشويق مي‌كنند كه استقلال ذهني را تمرين كنيم و از روش‌هاي علمي استفاده كنيم، بدون شك بهترين روش آنست كه در اتاق سرايدار را بزنيم و به او بگوييم: اگر ارتفاع اين ساختمان را به من بگويي يك فشارسنج نو و زيبا به تو مي‌دهم."

اين دانشجو كسي نبود جز نيلز بور، تنها دانماركي كه موفق شد جايزه نوبل در رشته فيزيك را دريافت كند.

پی نوشت۱:سلام!

پی نوشت۲:همین!

پی نوشت۳:یا حق.

شنبه پنجم مرداد 1387
کنگره ی قرآن سمپاد ...  
سلام به همگی.همونطور که میدونین(شایدم نمیدونین)۱ تا ۳ مرداد ۱۷مین کنگره ی سراسری قرآن کریم سمپاد یادواره ی بانو امین در دیزین(کرج) برگزار شد.اما متاسفانه فقط ۱ نفر از اعضای مجمع در اون حضور داشت.جای همتون خیلی خالی بود.خیلی.......خوش گذشت.البته افراد دیگه ای هم از اصفهان در این کنگره حضور داشتن ؟!! که خودتون میدونین.در این کنگره من برای اولین بار به بالای قله صعود کردم و مایه ی افتخاره که تنها گروه دختر صعود کننده به قله از اصفهان بود!!! من که تصمیم گرفتم سال دیگم بی خیال کنکور شم و تو مسابقات شرکت کنم!!!!!!! شماهام پایه این؟؟؟

سه شنبه یکم مرداد 1387
فقط تاسف؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ...  
 

 

 

واقعا فقط با تاسف می شه جواب این این بچه های بی گناه و معصوم رو داد؟؟!!

هیچی نمی تونم بگم...فقط اینجا رو ببینین.

 

 

یکشنبه سی ام تیر 1387
...  
 

 

 

سلام

 

اقا من بيكار بودم رفتم وبگردي به چيز جالبي بر خوردم!

 

اين لينكه كه اسمش مجله((شماها))ست رو بريد ببينيد

 

من رفتم يه چيز جالب پيدا كردم

 

براتون ميذارم:

 

ایده هایی برای هوا کردن وبلاگ

     پسر مبتکر


 

pesar-nabeghe.jpgسلام
قبل از این که حرفی بزنم، باید این نکته را خاطرنشان کنم که بنده خیلی آدم مهمی هستم. می‌توانید الان قبول نکنید ولی از همین حالا برایم واضح است که در شماره‌های بعدی (اگر عمری برای شماها باقی باشد) اول از همه، ستون بنده را سر خواهید زد، بعد ستون‌های دیگر را.


اما اصل قضیه به این برمی‌گردد که توی دنیا یک سری چیزها هست که خدا به بعضی آدم‌ها داده است و به بعضی، نه. یعنی اصلا امکانش هم نیست که همه‌ی آدم‌ها مثل همدیگر باشند. خدایی‌اش تصویر بکنید همه‌ی مردم قصاب باشند؛ چه مکافاتی می‌شود؟! خلاصه بنده هنری دارم که هر کسی ندارد.


در هر صورت... این آقای سردبیر اشاره می‌کند که: «جانت بالا بیاید حرفت را بزن!»


بله، داشتم می‌گفتم... قطعا برای‌تان سوال پیش آمده که چه خصوصیتی من را از دیگران متمایز کرده است. عرض می‌کنم خدمت‌تان. شاید کلمه‌ی کوتاه و ساده‌ای باشد ولی خیلی اهمیت دارد. این کلمه‌ی مهم، چیزی نیست جز: «قدرت ابتکار».


در حقیقت بنده از آن‌هایی هستم که خدا قوه‌ی ابتکار خوبی به‌شان داده است. ردخور هم ندارد. حالا شما خوش‌تان نمی‌آید نیاید. همین آقای سردبیر که می‌بینید اول کار بنده را به خرج برنمی‌داشت ولی حالا دست به دامان من شده که این ابتکار عمل‌هایم را برای شماها بگویم. آخرش هم می‌خواهد با چندرغاز حق‌التالیف صفحه‌ای، سر و ته قضیه را هم بیاورد. دیگر این حرف‌ها حالی‌اش نیست که هر کدام از این ابتکار‌های من، کلی ارزش و قیمت دارد.

 

 

 

بگذریم...
به بنده گفته‌اند که عنوان پرونده‌ی یک شماها، «مگه مجبورید؟!» است. حالا بین خودمان باشد، واقعا نمی‌شود گفت که شماها مجبورید وبلاگ بنویسید ولی خب خیلی کارها می‌شود به وسیله‌ی وبلاگ انجام داد که به‌خاطر بی‌هزینه‌ بودن و راحتی کار با آن و ویژگی‌های دیگرش، عملا آدم مجبور به انتخاب این راه می‌شود. یعنی اصلا در جایی که به این راحتی می‌شود کاری را انجام داد، مگر دور از جان شما آدم عقلش کم است برود جای دیگر؟!
امروز داشتم فکر می‌کردم یک سری کارها هست که جایش توی وبلاگستان خالی است. یعنی اگر خودم می‌توانستم و وقتش را داشتم شاید انجام‌شان می‌دادم ولی خب حاضرم به صورت رایگان، ایده‌هایم را به شماها تقدیم کنم. چه کنیم دیگر! دوست‌تان داریم. 
 


majale.jpg

1. وبلاگ گزیده‌ی جراید:


یکی از کارهایی که می‌شود کرد و احتمالا مشتری هم زیاد داشته باشد، وبلاگ گزیده‌ی جراید است. اگر شما دوست داشته باشید، اخبار را دنبال کنید ولی حوصله‌ی چک کردن همه‌ی خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها را نداشته باشید، این وبلاگ خیلی به دردتان می‌خورد. یک روزنامه‌خوان حرفه‌ای به راحتی می‌تواند آن را مدیریت کند.
 

 

 

 

 

 

sleep-learning.jpg

2. وبلاگ شب امتحانی‌ها:


این وبلاگ به درد دانشجو‌ها و محصل‌ها می‌خورد. شماها می‌توانید به همراه هم‌کلاسی‌هایتان در دانشگاه یا دبیرستان، یک وبلاگ گروهی داشته باشید و خلاصه‌ی مطالب هر جلسه کلاس‌هایتان را روی این وبلاگ منتشر کنید. در روزهای آخر ترم، قطعا بازدید بالایی خواهد داشت. این طوری دیگر نیازی به رد و بدل کردن جزوه با هم‌کلاسی‌هایتان هم ندارید و برایتان دردسر درست نمی‌شود!
 

 

 

 

baby.jpg

3. وبلاگ دورریختنی‌ها:


در این وبلاگ می‌شود به صورت تخصصی به روش استفاده از وسایل دور ریختنی و آموزش روش‌های صرفه‌جویی پرداخت. نمونه‌ی این وبلاگ را جایی ندیدم. اگر کسی دیده خبر بدهد. ولی به هر حال ایده‌ی خوبی به نظر می‌آید.
 

 

 

 

 

travel-esfahan.jpg

4. چگونه در اصفهان زندگی کنیم


این ایده کمی زحمت دارد ولی خیلی ارزشمند است. می‌شود یک وبلاگ ثبت کرد و راه و روش زندگی در شهرهای مختلف کشور را نوشت. مثلا یک وبلاگ باشد به اسم «چگونه در اصفهان زندگی کنیم». در این وبلاگ می‌شود مطالب زیادی مثل معرفی اماکن، معرفی مشاغل، معرفی فرهنگ‌ بخش‌های مختلف شهر، روش‌های ارزان در آوردن مخارج در این شهر و چیزهای دیگری که دانستن‌شان برای زندگی در یک شهر لازم است را می‌توان گفت. اگر چنین شبکه‌ای در وبلاگ‌ها شکل بگیرد خیلی به درد خواهد خورد.

 

 

 

 

jashn.jpg

5. وبلاگ آموزش برگزاری جشن و مراسم شادی و غم:


نخندید شما را به خدا! چه اشکالی دارد؟ یک وبلاگی باشد و آن‌هایی که بلدند چگونه باید یک عروسی یا عقد یا عزا را خوب برگزار کرد، یاد ملت بدهند. از همین بلد نبودن‌هاست که همه‌ی مردم فقط بلدند برای شادی کردن، دینبل و دونبول راه بیندازند و تکان‌تکان بخورند. شادی‌‌کردن، هزار تا راه دارد. یکی بیاید یادمان بدهد. من که خودم اولین مشتری این وبلاگ خواهم شد.
 

 

 

 

 

family.jpg

6. وبلاگ خانواده‌های خوش‌بخت!


دعوا کردن نمک زندگی است. این را همه‌ی پدر مادرها می‌گویند. حالا حرفم این‌جاست که توی هیر و بیر دعوای زن و مرد، اگر حال و حوصله داشته باشند می‌توانند یک وبلاگ گروهی راه بیندازند و حرف‌هایشان را برای همدیگر بزنند. این کار چند تا فایده دارد؛ یکی این که حرف‌های همدیگر را می‌شنوند و می‌توانند به درک بهتری نسبت به یکدیگر برسند و چه بسا حرف‌هایی که نتوانند رو در رو بزنند را به راحتی توی وبلاگ بزنند؛ هم این که عده‌ی دیگری که ممکن است در آینده به همین مشکل برخورد کنند، از تجربه‌ی آن‌ها استفاده می‌کنند. 

 

 

baby-blog.jpg

 

7. وبلاگ قصه‌های کودکانه:


یک وبلاگ دیگر هم هست که خیلی به درد خانم‌ها و بچه‌ها می‌خورد. یک نفر که زیاد قصه بلد است، بیاید و قصه‌هایی که از مادر و مادربزرگش شنیده را توی یک وبلاگ جمع‌آوری کند و سعی کند قصه‌های دیگران را هم بشنود و روی وبلاگ بگذارد. این طوری دیگر مادرها مجبور نیستند فقط قصه‌ی بز زنگوله‌پا یا کدو قلقله‌زن را برای بچه‌شان تعریف کنند! البته فکر کنم خانم آزاده بشارتی یک بار چنین وبلاگی راه انداخته بود. نمی‌دانم هنوز فعال است یا نه.
 

 

 

 

 

travel.jpg

8. سفرنامه:


هر کدام از ما بالاخره سالی چند تا سفر می‌رویم. بالاخره سفر تفریحی، سیاحتی یا زیارتی برای هر کدام از ما پیش می‌آید. چه‌قدر خوب است که یک وبلاگ داشته باشیم و سفرنامه‌ی کامل‌مان را روی وبلاگ منتشر کنیم. قطعا خیلی به درد دیگرانی که به همان سفرها می‌روند می‌خورد. خودش کلی انتقال تجربه‌ست.
 

 

 

 

5112.jpg

9.وبلاگ بازی:


از ما که گذشت و اصلا زمان بچگی ما خبری از اینترنت و این‌ها نبود ولی حالا خیلی از بچه‌ها، سر و کارشان با اینترنت افتاده است؛ بندگان خدا جای درست و درمانی برای رفتن ندارند و آن‌هایی هم که هست خیلی محدود و معمولا غیر حرفه‌ای هستند. اگر عده‌ای که شور و شوق کودکی را هنوز دارند بیایند و وبلاگ بازی‌های کودکانه راه بیندازند، دعای خیر یک عالم بچه و البته دعای خیر یک عالم پدر و مادر را برای خود خریده‌اند. بازی‌های نشستنکی، بازی‌های دویدنی، بازی‌های توی پارک، بازی‌های توی استخر، بازی‌های توی حیاط... اوووه. این همه بازی هست که می‌شود یاد بچه‌ها داد.
 

 

 

4.jpg

10.خاطرات خواستگاری:


اعتراف می‌کنم که برای انتخاب این تیتر از فیلم «خاطرات موتورسیکلت» الهام گرفته‌ام. گفتم که نقض کپی‌رایت نشده باشد. بگذریم. این آقایانی که زیاد خواستگاری رفته‌اند چرا نمی‌آیند تجربیاتشان را در اختیار دیگران بگذارند؟ خانم‌ها هم همین‌طور؛ خیلی‌ها هستند که خواستگارها پاشنه‌ی در خانه‌شان را از جا کنده‌اند و البته هنوز نرفته‌اند سر خانه کاشانه‌شان. خب بیایند این تجربه‌ها را بنویسند که پس‌فردا زبانم لال، خواستیم برویم خواستگاری، دست‌مان خالی نباشد.
 

 

 

moarefi-magazine.jpg

11. معرفی مجلات و روزنامه‌ها:


آقا یک زمانی بود که خیلی حق انتخابی نداشتیم برای روزنامه و مجله؛ ولی این‌ روزها چیزی که ریخته، نشریات و روزنامه‌ها که مثل قارچ سبز می‌شوند و همه جا را پر می‌کنند. آدم می‌ماند که چه بخواند و چیزهای مورد علاقه‌ی او در کدام نشریه و مجله چاپ می‌شود. یکی که خوره‌ی دکه‌ی روزنامه‌فروشی‌ها است زحمت بکشد توی یک وبلاگ، هر مجله‌ی تازه‌ای که سبز می‌شود و وارد بازار می‌شود را معرفی کند و مشخصات و خصوصیاتش را بگوید که ملت گیج نشوند وقتی چشم‌شان به هفتاد قلم مجله و روزنامه می‌افتد.
 

 

 

 

 

 

 

mahtab.jpg

12. کودک من:


آخ داشت یادم می‌رفت این آخری را. راستش من این قدر بچه‌کوچولو دوست دارم که وقتی این بچه‌های دو سه ساله را بغل بابا مامان‌شان می‌بینم می‌خواهد اشکم سرازیر شود از بس که نگاه این بچه‌ها معصوم و تودل‌برو است. یکی از این خانم‌ها یا آقایان بیاید وبلاگ ثبت کند و مراحل رشد بچه‌اش را تصویری و متنی منتشر کند. باور بفرمایید چند سال بعد، خیلی بیشتر از این آلبوم‌های سنتی عکس، جذاب می‌شود. فکرش را بکنید بچه‌ی دل‌بندتان که تازه با سواد شده برود و وبلاگی را که شما هفت سال پیش درباره‌ی مراحل رشدش نوشته‌اید برای خودتان بخواند: «امروز برای اولین بار خندید...» خدایی‌اش دل‌تان را می‌بَرد. مگه نه؟
 

 

 

 

 

خب. برای این شماره فکر کنم دیگر بس است. دوز ابتکاراتم دارد می‌زند بالا. فقط یک نکته‌ای را بگویم بد نیست. هر کدام از این ابتکارها که گفتم مال خودم بود ولی اگر نمونه‌اش را جایی دیدید حتما بیایید توی کامنت‌دانی اطلاع دهید که نمونه‌ی عملی‌اش را هم ببینیم. شاید قبل از من به ذهن دیگران رسیده باشد.