تبليغاتX
سایبان آرامش ما ، ماییم
سایبان آرامش ما ، ماییم
مجمع بانو امين _ دبیرستان فرزانگان امین اصفهان
جمعه بیستم آذر 1388
یک پنج شنبه ی زیبا(جلسه ی مجمع 19 آذر) ...  

سلام.

گاهي نوشتن چه سخت مي شود! تجربه هايي كه نوشتني نيستند، شايد گفتني هم نيستند، ديدني اند؛ البته نه از پشت شيشه مانيتور -حتي زنده- بايد «بود» و ديد، آن وقت است كه جذْبه دارد...

ديروز خانه ي حكيمه، از آن جلسه هاي دوست داشتني بود، "پر جذْبه"!

همه بودند: -غير از آن هايي كه نبودند!- نجمه، مهديه، مينا، عطيه، حكيمه و من.

مثل هميشه دير مي رسيم؛ مثل هميشه صاحب خانه به زحمت افتاده؛ مثل هميشه پذيرايي با صاحب خانه است، مثل هميشه جلسه دير شروع مي شود و مثل هميشه قرار است اين طور نباشد!

نجمه و مهديه از يك تجربه ي شايد مشترك مي گويند، يك «درد متعالي»1 كه خودشان آن را بي رحمانه بيماري مي خوانند! نوع جديد آنفولانزا كه كيفيت ابتلا هنوز كشف نشده، اما از عوارض آن همين بس كه مبتلايان از دنياي پر طرفدار خازن و ميل لنگ و تيرچه بلوك و اعداد گيج و گنگ و جلبك و قارچ و بندپا مي گذرند و مي افتند دنبال «انسان»؛ و بخش تأمل برانگيزش اين جاست كه اين دو دوست از همه ي همه ي «علوم انساني» ترجيح را بر آن مي دهند كه در درياي فلسفه غوطه ور شوند(نه! دست و پا بزنند!) و مي گويند در اين بي نهايت دريا هر چه بنوشي تشنه تر مي شوي و اصرار دارند كه اگر هنوز به اين جايت2 نرسيده، تغافل و تجاهل3 پيشه كن و زندگي ات را بكن.

از آن جايي كه هر گاه حرفي از علم جديد و فناوري نويي مي شود ايرانيان قد علم مي كنند كه «اي آقا! اين ها را كه ما سال ها پيش گفته ايم و داشته ايم»، اين نوع جديد آنفولانزا را هم ساليان گذشته -بالطبع- مولوي كشف کرده بود:

دی شیخ با چرخ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما

گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست...


 حتما واقفيد كه سنت ديرين ايراني هاست كه در اجتماع بيش از  دو نفرشان، براي خالي نبودن عريضه هم كه هست، سخني در باب سياست ايراد كنند،؛ ما نيز سنت شكني را تاب نياورديم.

بحث سياسي نوزدهم آذر هم مشخصا چيزي نيست جز تحليل وقايع شانزدهم امسال و پارسال و... سي سال پيش! و اين كه شايد اگر آن سال ها **********  بيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ********* ***********اگر********** ***** بيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ* *******را******** بيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ******* ******* **************** ******** ******** بيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ** **************** ***************** ****** ***************** **** **** ***** *********** ***به**************** *************** ********* ****** *** ***** *****************است.********** ******* ********** ******* ************** ******************** ****** *********** **************از*********** ****** ****************.4


عطيه قرآن را مي خواند و دعا را شروع مي كنيم. چه قـــدر شگفت انگيز است اين دعاي ابو حمزه...

والحمدلله الذي تحبّب اليّ و هو غني عنّي... آن جا كه سخن از عشق است، نياز است و طلب؛ اما پاي حب كه به ميان مي آيد بي نيازي است و غنا... «بنده عين نياز به خالق است. به همين خاطر براي او «عشق» به خدا سزاوار تر است. اما خدا شايستگي «محب بودن» را دارد، از آن جا كه تنها بي نياز اوست.»5

والحمدلله الذي يحلم عنّي حتّي كأنّي لا ذنب لي... صبر مي كني؛ شايد چون نمي داني، نمي تواني... اما اگر دانستي، ديدي، احاطه داشتي، توانايي هم، صبر تو «حلم» است و خدا حليم است. مي بخشد و از ياد خودش و من مي برد –در عين قدرت- ...

هشت بار الحمدلله گفته چون ربّي احمد شيء عندي و احقّ بحمدي... عجيب واژه اي است «احقّ»..

اللّهم اني اجد... ابواب الدّعاء اليك للصّارخين مفتوحة... عجب... دعا هم باب دارد... بايد در بزني، پذيرفته شوي، داخل شوي و آن گاه مي تواني بخوانيش... البته نگران نشو! در ها باز است!

و انّ الرّاحل اليك قريب المسافة... آن زمان كه راحل باشي، جمع كرده اي كه بروي، كه «كوچ كني»:

دو قدم بيش نيست اين همه راه

راه نزديك شد سخن كوتاه

يك قدم بر سر وجود نهي

وان دگر در بر ودود نهي:

و انّك لا تحتجب عن خلقك الّا ان تحجبهم الاعمال...

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا

وز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم كند...

 


پي نوشت ها:

1. بر گرفته از يكي از كتاب هاي دين و زندگي دبيرستان.

2. اشاره به زير گلو و حتي بالا تر!

3. حكيمه: «العاقل نصفه تغافل و نصفه تجاهل» -> به اطلاع دوستاني كه عربي را به وادي فراموشي سپرده اند مي رساند كه باب تفاعل در معناي «وانمود كردن» به كار مي رود. مثال: تمارض يعني خود را به مريضي زدن.

4. بلاگفا را كه مي شناسيد؛ ترسيدم وبلاگ زيبايمان از دستمان برود! صحبت هاي سياسي سانسور بايد گردد.

5. موبايل من -> messaging <- inbox -> پيامك از مهديه عزيز!

 حق باشيد.


... ادامه مطلب
شنبه شانزدهم آبان 1388
به حورا:حورای عزیز ما رو تو غمت شریک بدون؛از صمیم قلب تسلیت می گیم… ...  
ّ

پدر بزرگ...

همه چیز،همه جا،جای خالیت رو فریاد می کنه...

جای خالی بوسه هات رو پیشونیم...

جای خالی قصه هات تو گوشم...

جای خالی دعاهات وقت اذان سر سجادت...

هیچ کدوممون از قلم نمیافتادیم،

همیشه دلم قرص بود که یه نفر هست که من یادم بره یا نه دعام می کنه...

جای انتظار قشنگت روزای عید...

حافظ خوندنت..

خاطره هات...

فیلمشو دارم اون روزی که داشتی برامون شعر می خوندی و ما می خندیدم و تو گفتی اینو یادتون باشه و بعدتر ها که من دیگه نبودم بگید آقاجون ما رو می خندوند...

حالا گریه می کنم...

حالا هق هق می کنم...

جای نگاهات که کیف می کردی وقتی جلوت راه می رفتم...

جای همه ی مهربونیت...

جای همه ی برزگیت...

بغضم رو کجا خالی کنم آقاجون؟

وقتی بودی هیچ وقت،هیچ وقت باورم نمیشد روزی نبودنت رو...

چقدر کنار تو همه به هم گره می خوردیم..

چقدر به بهانه ی حضور تو همه کنار هم جمع می شدیم...

مرکز ثقل یودی و نمی فهمیدیم...

باورم نمی شه...

دلم برات تنگ شده...

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسیت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش مسیر سبز عناصر را به ما نشان داد

و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد

و مهربانی را به سمت ما کوچاند

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد

و او به شیوه ی باران

پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه کودکی باد را صدا می کرد

همیشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره می زد

برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم

...

پدربزرگ روحت شاد...

 

 

شنبه شانزدهم آبان 1388
جلسه ی مجمع:پنجشنبه 14آبان ...  
این بار خونه ی مینا ایناییم...

مائده، حورا، فاطمه، مینا، فرزانه، شهره،مرضیه، فقیه کسایین که دیروز دیدمشون و بقیه که تو جمع حضور فیزیکی ندارن اما دلای هممون پیششون...

مائده دندونشو جراحی کرده و نتونسته بیاد،نیلوفر یزد،سعیده و عطیه و مریم عمو کار داشتن،مهدیه و شکوفه تهرانن،حکیمه نمی دونم چرا نمیاد،فاطمه منصوری و...

 دیروز تولد فاطمه بود! به فاطمه: تو را در برکه های دور مرغابی ها به هم تبریک می گویند...

 میلادت بی تردید مبارک است...

شروع می کنیم،

حورا شروع می کنه و از فشار زیادی که روش حرف می زنه،از اینکه جلسه هامون برای تبدیل نشدن به یه مهمونی زنونه برنامه ریزی می خواد و این خیلی بد که همه ی برنامه ریزی ها به عهده ی اون، از اینکه می خوایم بزرگ بشیم اما یکیمی تنبلیم،از اینکه ناراحت و ناراحتیم از اینکه چرا ایده هامون رو عملی نمی کنیم،همشو شروع می کنیم اما ادامه...! اینکه اجبار یه جاهایی خوب و باید اجبار داشته باشیم،منظورش اجبار معرفتی و حسی نه اجبار خارجی....،اینکه جلسه هامون باید مدیر داشته باشه ،که یادمون نره راحتی و آسایش کسایی که میزبانمونن و ... روی همه ی حرفاش کلی حرف زده می شه،هممون حرفامون یادمون،انتقادا،پیشنهادا و... خودش یه پیشنهاد داره:اینکه هر بار هر یه نفر یه کتاب یا یه سخنرانی رو آماده کنه و بیاد در حد نیم ساعت بگه،سرش حرف زده می شه...آخر جلسه هر کسی یه کتاب برداشت برد...

فاطمه هم یه پیشنهاد داره:اینکه یه دعا رو انتخاب کنیم و چندتا فرازش رو بخونیم و بیایم راجع بهش حرف بزنیم...

 نتیجه های جلسه رو می گم:

پذیرایی با کسی که آخر از همه می رسه

 یه ربع اول جلسه رو همه با هم قرآن می خونیم

دعای این هفته از اول دعای ابوحمزه هست تا سر لم یستجب دعائی

 شهره اون هفته یه سخنرانی از آقای انصاری رو می گه

بقیه ی جلسه هم می شه 2 دقیقه ها

ساعت 12 هم جلسه رو باید تموم کرده باشیم.

چندتا نکته:

 28 آبان تولد مائده است 

5 آذر تولد فاطمه

تولداتون رو لطفا بنویسید توی کامت

قرار بود دفعه ی بعد خونه ی مائده اینا باشیم که کنسل شد

با توجه به نزدیکی5 آذر به روز عرفه شهره پیشنهاد داد که دعامون رو بکنیم عرفه(راجع بهش نظر بدید)

در ضمن راجع به کمک کردن به دوست نجمه با مینا هماهنگ کنیدُیادتون نره ها!

 لطفا توی گروه مجمع هم عضو بشید:

http://groups.google.com/group/majmaa_farzanegan_amin?hl=fa

اینم ایمیل گروه:

majmaa_farzanegan_amin@googlegroups.com

 والسلام

جمعه یکم آبان 1388
جلسه ی مجمع:پنجشنبه 30 مهر ماه ...  
دیر میرسم!نزدیک 1ساعت! اما هنوز جلسه شروع نشده و من خوشحال می شم و خوشحال ترم از دیدن بچه ها:عطیه، مینا، مهدیه، حورا، شهره، فقیه، سعیده و نیلوفر و چقدر دلم تنگ تر می شه برای اونایی که نیستند: حکیمه، فرزانه، مرضیه، دو تا مریم ها، دو تا فاطمه ها،مائده و...

بعد از درد دلای حورا و مهدیه جلسه با دو نکته ای که حورا می گه شروع می شه:

-لزوم اطلاع خونواده ها از قضیه ی کنار گذاشتن بخش مشخصی از پول تو جیبی ها و تلاش برای مدیریت کردن باقیمونده ی پولامون...

-برنامه داشتن هممون برای جلسه ها تا هیچ وقت هیچ کس دلسرد نشیم...

و بعد 2 دقیقه های لذت بخش شروع می شه!فقط 8 نفریم!دست بالا باید بشه 30 دقیقه.اما کلی خوش گذشت بهمون و 1:45 دقیقه از جلسه ی 2 ساعت به 2 دقیقه ها گذشت!الیته یه نیم ساعتیش رو مینا داشت این جمله رو تکرار می کرد:من غذاهای سلف رو دوست دارم (مینا خانم مخلصیم ها)

شهره شروع می کنه:چی انتخاب کرده!خطبه ی234 نهج البلاغه:

علت تفاوت های میان مردم،گوناگونی سرشت آنان است،زیرا آدمیان در آغاز ترکیبی از خاک شور وشیرین،سخت و نرم بودند؛پس آنان به میزان نزدیک بودن خاکشان به هم نزدیک و به اندازه ی دوری آن از هم دور و متفاوتند.

زیبارویان کم خرد،بلند قامتان کم همت(مینا تایید می کنه!)،زشت رویان نیکوکار،کوتاه قامتان خوش فکر،پاک سرشتان بداخلاق،خوش قلبان آشفته عقل و سخنوران دل آگاهند!

وااااای!خیلی سخت می شه!همیشه سر این موضوع سختم بوده...حرف می زنیم!خیلی.از هر دری!از هر رشته ای!و به جبر می رسیم؟...

فکر کنم نفر بعدی مینا است و حدیثی شگفت انگیز می خونه از امام سجاد درباره ی حق معلم! چقدر توی دانشگاه به این احتیاج داریم...چقدر ادبمون کم شده...یه چیزی یادم میاد:هر کس کلمه ای به من بیاموزد مرا بنده ی خویش کرده است.... و کنیه ی پیامبر که ابوالقاسم است و علی ابن ابی طالب،قاسم جنت و نار...

فقیه:یادم نمیاد این چیزی که می گه مال کدوم امام اما راجع به برادری است و یاد می کنه کسی رو که رفت پیش معصوم و گفت ما خیلی با هم داداشیم!دیگه تهشیم!ندش!امام می گن فضاتون جوری هست که اگه یکیتون بی پول شد بره سراغ دخل مغازتون پول برداره؟بی اجازه؟ طرف می گه نه وامام میگن نه هنوز مونده و فقیه اینو می گه تا یادمون بیاره "باید" چطوری کنار هم باشیم...(باید ها رو دوست دارم خیلی... اما...علم اگر صد شگرد انگیزد/باید از است بر نمی خیزد...)

و باز داستان آدمی رو می گه که 25 بار رفته بود کربلا و وقتی علتشو پرسیدن گفت که هر بار که برگشتم نماز شکر خواندم و یاد حدیث دفعه ی قبل شهره میفتیم...خدایا ممنون که مرا از میان همه ی انانی که می توانستند جایگزین من باشند برای آفریده شدن آفریدی تا ببینم،بشنوم،نفهمم،حیران شوم و ...

و فکر کنم فقیه است که از تلاش برای نخوردن به عنوان یه راه مبارزه با نفس می گه و داستان امام علی و فالوده که شهره می گه و مینا که میگه سختش(ولی خداییش لاغری شده مینا!)و حورا که می گه که باید از حداقل شروع کرد و ...

و ۲دقیقه ی بعدی،داستان نیلوفر و یزد...نیلوفر بالابلند و شهر باد گیر ها وهوایی که گاهی چقدر شبیهش می شوم و شبیهش فکر می کنیم...

آفتابی سوزانی و سایه ای منجمد کننده...کجاست تعادل؟!

دانشگاه یزد و پرچم آمریکا و اسرائیلی که جلوی در دانشکده ی فنی کشیده شده تا هر روز دانشجوها لگدش کنند!هممون حس بدی داریم بازم داستان داستان افراط و تفریط است و نفهمیدن و...

نیلوفر از هم اتاقی هاش هم حرف می زنه ومن حسرت می خورم که چرا خوابگاه رو تجربه نکردم(البته نه اینکه ازم گذشته باشه ها!نه!دعا کنید برام!)(به این میگن سوء استفاده از امکانات عمومی)...چقدر بزرگ می شه آدم...

من با اینکه امروز خیلی حرف زدم مثل مهدیه وحورا  مراعات نمی کنم و 2 دقیقه!ام رو هم حرف می زنم! یه بار یه بچه میبینه 2 تا تار موهای مامانش سفید شده!می گه مامان چرا موهات سفید شده؟مامانش می گه هر بار تو منو اذیت کنی یه تار موهام سفید میشه!بچه می گه:اه!چقدر مامان بزرگ رو اذیت کردی مامان! دادش فقیه به باهوشی این بچه است

و بعد از نوشته های عرفان نظر آهاری می خونم:

قدر هر آدمی به اندازه ی زخم های اوست چرا که درد است که مرد می زاید و زخم است که انسان می آفریند.تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست،او که نامش خداوند است.

پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر،اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و او که نوشدارو دارد دستهایش این همه از نمک عشق پر است و هر که را دوست تر دارد بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد...

تشویق می کنند البته نه منو!عرفان رو

بعد من حورا نشسته،حرف نمی زنه و بغل حورا هم مهدیه نشسته و اونم حرف نمی زنه!(یادم نمیاد کجا مهدیه از بستر حرف زد)

بعد سعیده از کاشان می گه،از خوابگاه،از هم اتاقیاش(از صبر حرفی نمی زنه اما خیلی صبور!) و از جنازه و تشریح و... یه سوال اخلاقی:به نظرتون باید با این جنازه ها چطور رفتار کرد؟

و بعد عطیه از نهج الفصاحه می خونه:وقتی صبح فرا رسد،همه ی اعضای تن در مقابل زبان تعظیم کنند و گویند در درباره ی ما از خدا بترس زیرا صلاح کار ما به تو وابسته است،اگر به استقامت گراییدی ما نیز به استقامت گراییم و اگر به کجی متمایل شدی ما نیز کج شویم...

سخت!امروز چقدر همه چیز برام یه ترس لذت بخش میاره...یاد لقمان حکیم میفتم و بهترین وبدترین جای بدن که در نگاه او زبان است...

و یه حدیث دیگه که در مورد حق خداست که هفته ای یه بار غسل کنیم!و هیچ کدوم در این یه مورد فقط همین مورد حرفی برا گفتن نداریم چون نمی فهمیم...

مینا یه چیز قشنگ یادش میاد:

بشر تا کنون توانسته است حداکثر 1000 کامپیوتر را شبکه کنه اما هر سلول مغز ما که به تناهیی شبیه یک کامپیوتر است در هر لحظه حداقل با 10000 سلول دیگه ارتباط داره...چقدر شگفت زده شده...چقدر این حس رو دوست دارم...

2 دقیقه ها تموم می شه....

شیرینی یزدی میارن و بستنی!و من به خاطر مریضیم با وجود علاقه ی زیادم باید مبارزه با نفس کنم!

بحث نقد فیلم کشیده می شه وسط:

پا برهنه در بهشت

من هنوز ندیدمش برا همین چیزایی که گفتین و یادمه رو می نویسم:

۱-این فیلم بر اساس یه تفکر مسیحی ساخته شده

۲-گویا روحانی این فیلم آدمی که خوب گوش می ده و تلاش می کنه برای حل مشکلات اما بلد نیست یه جاهایی محکم وایسته ...سازشکار...

یه چیز جالب اینکه سعیده تقریبا با تفکر پزشک این فیلم موافق و

...

ساعت 12!

جلسه تمام...

دو هفته دیگه...

دلم تنگ می شه...

شما را دوست می دارم

نه تنها برای آنچه که هستید

بلکه برای آنچه هستم

هنگامی که با شمایم

شما را دوست می دارم

نه تنها برا یآنچه که از خود ساخته اید

بلکه برای آنچه که از من می سازید

برای بخشی از وجودم که شکوفایش می کنید

دوستتان دارم...

سه شنبه بیستم مرداد 1388
انتقاد مغرضانه ...  
سلام بروبچ کنکوری.خوبین که؟در ادامه ی انتقاد غیر مغرضانه ی دوستمون تصمیم گرفتم منم انتقاد کنم.البته مغرضانه...!!!!چرا مغرضانه؟!چون اون موقع کنکور داشتیم و نمیرسیدیم وبلاگو آپ کنیم درنتیجه پیشنهاد تغییر کاربری داده شد.!! اما حالا:کنکورا دادیم ولی همچنان وبلاگ خاک میخوره و در انتظاره شاید یه روزی یکی یه مطلب جدید توش بذاره!! به امید آن روز...........
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387
انتقاد غیر مغرضانه ...  

با توجه به تارهای عنکبوت متعدد در اینجا در اين چند ماه اخير و فعالیت باور نکردنی وبلاگ و اینکه این وبلاگ یه گوشه افتاده برای خودش هست، یه چند تا پیشنهاد می دم برای تغییر کاربری وبلاگ و عبور و مرور هر چه بیشتر بازدید کننده {حداقل تا قبل كنكور(ع)}.

۱ ) وبلاگو کلا جمع کنيم بریزيم تو جوب. ( کاربردی تره نسبت به بقیه )
۲ ) توش فضای سبز ایجاد کنيم در راستای ایجاد شادی برای بچه ها و خانواده. ( تاب و سرسره نيز ایضا بذاريم )
۳ ) بازدید کنندگان و آدامین محترم جمع شن یه دایره بشن و اتل متل بازی کنن.
۴ ) جمع شیم دور هم و گروه سرود درست کنیم و تمرین کنیم برای تیم ملی.
۵ ) تبدیل به موزه وبلاگ نویسان مجمعی بشه تا در حفظ آثار و اسناد مجمعی ها اهتمام بیشتری بورزیم. و در آینده ای نزدیک ملت بیان و از گونه ای رو به انقراض دیدن کنن.

پی نوشت۱: حوصلم سر رفته.

پی نوشت۲: با تقریب خوبی می توان گفت  اولين كامنت اين پست (در صورت وجود) بعد از ۵ تير می باشد!

پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
حتما بايد تيتر بزنم؟! ...  

سلام خوبین که؟

خب حقیقتا مشعوف کننده هست اگه دوستای گلی که مکه و کرج و مسکو و مشهد(البته از اونا که دیگه گذشت.فرصت جبران هم نیست و دیگر هیچ!) و هر جای دیگه ی جالب دنیا بودن (مثلا مدرسه ی خودمون!) اگه دلشون خواست سفر نامه ای چیزی محض مسرت سایر دوستان که نبودن بذارن... برا خودشونم خوبه هم تایپشون تند می شه هم نگارششون به تر می شه. خدا رو چه دیدی شاید سر کنکور اومدن گفتن تست ادبیات نمی دیم فقط یه متن زیبا بنویسین!! از اینا که بعید نیست. شب می خوابن صبح می گن کوئیزای کلاسی هم نهایی شد رفت. همینه که هست...بالطبع آدم باید خودشو برای چنین روزگارانی هم آماده کرده باشه.(مثال می زنم که بگیرید مطلبو. خود من تو چرت و پرت و جفنگ محض نویسی این قدر ماهر شدم نمونه هاشم که فراوان دیدین حالا رو خودتون نمیارین...)

آهان یه چیز دیگه! pdf یه کتاب ۱۶ صفحه ای رو می ذارم زیاد وقتتونو نمی گیره ولی ارزش خوندن داره شدیدا! حداقل save کنین یه بار که حوصلتون سر رفت بخونین (این در صورتیه که مشخصا وقت ندارین!) کلش با ۳-۴ صفحه عکس و فونت نصف صفحه و حاشیه و جلد و اینا ۱۶ صفحه هست! هیچی در موردش نمی گم چون حیفه مزش می ره!

این جا کلیک کنین یه صفحه باز می شه اون پایین premium download رو بزنيد مياد ديگه.

همین. یاحق (باشین یا حداقل دنبالش باشین!...هیچ کودوم که دیگه نمی شه...)