سلام.
گاهي نوشتن چه سخت مي شود! تجربه هايي كه نوشتني نيستند، شايد گفتني هم نيستند، ديدني اند؛ البته نه از پشت شيشه مانيتور -حتي زنده- بايد «بود» و ديد، آن وقت است كه جذْبه دارد...
ديروز خانه ي حكيمه، از آن جلسه هاي دوست داشتني بود، "پر جذْبه"!
همه بودند: -غير از آن هايي كه نبودند!- نجمه، مهديه، مينا، عطيه، حكيمه و من.
مثل هميشه دير مي رسيم؛ مثل هميشه صاحب خانه به زحمت افتاده؛ مثل هميشه پذيرايي با صاحب خانه است، مثل هميشه جلسه دير شروع مي شود و مثل هميشه قرار است اين طور نباشد!
نجمه و مهديه از يك تجربه ي شايد مشترك مي گويند، يك «درد متعالي»1 كه خودشان آن را بي رحمانه بيماري مي خوانند! نوع جديد آنفولانزا كه كيفيت ابتلا هنوز كشف نشده، اما از عوارض آن همين بس كه مبتلايان از دنياي پر طرفدار خازن و ميل لنگ و تيرچه بلوك و اعداد گيج و گنگ و جلبك و قارچ و بندپا مي گذرند و مي افتند دنبال «انسان»؛ و بخش تأمل برانگيزش اين جاست كه اين دو دوست از همه ي همه ي «علوم انساني» ترجيح را بر آن مي دهند كه در درياي فلسفه غوطه ور شوند(نه! دست و پا بزنند!) و مي گويند در اين بي نهايت دريا هر چه بنوشي تشنه تر مي شوي و اصرار دارند كه اگر هنوز به اين جايت2 نرسيده، تغافل و تجاهل3 پيشه كن و زندگي ات را بكن.
از آن جايي كه هر گاه حرفي از علم جديد و فناوري نويي مي شود ايرانيان قد علم مي كنند كه «اي آقا! اين ها را كه ما سال ها پيش گفته ايم و داشته ايم»، اين نوع جديد آنفولانزا را هم ساليان گذشته -بالطبع- مولوي كشف کرده بود:
دی شیخ با چرخ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست...
حتما واقفيد كه سنت ديرين ايراني هاست كه در اجتماع بيش از دو نفرشان، براي خالي نبودن عريضه هم كه هست، سخني در باب سياست ايراد كنند،؛ ما نيز سنت شكني را تاب نياورديم.
بحث سياسي نوزدهم آذر هم مشخصا چيزي نيست جز تحليل وقايع شانزدهم امسال و پارسال و... سي سال پيش! و اين كه شايد اگر آن سال ها ********** بيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ********* ***********اگر********** ***** بيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ* *******را******** بيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ******* ******* **************** ******** ******** بيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ** **************** ***************** ****** ***************** **** **** ***** *********** ***به**************** *************** ********* ****** *** ***** *****************است.********** ******* ********** ******* ************** ******************** ****** *********** **************از*********** ****** ****************.4
عطيه قرآن را مي خواند و دعا را شروع مي كنيم. چه قـــدر شگفت انگيز است اين دعاي ابو حمزه...
والحمدلله الذي تحبّب اليّ و هو غني عنّي... آن جا كه سخن از عشق است، نياز است و طلب؛ اما پاي حب كه به ميان مي آيد بي نيازي است و غنا... «بنده عين نياز به خالق است. به همين خاطر براي او «عشق» به خدا سزاوار تر است. اما خدا شايستگي «محب بودن» را دارد، از آن جا كه تنها بي نياز اوست.»5
والحمدلله الذي يحلم عنّي حتّي كأنّي لا ذنب لي... صبر مي كني؛ شايد چون نمي داني، نمي تواني... اما اگر دانستي، ديدي، احاطه داشتي، توانايي هم، صبر تو «حلم» است و خدا حليم است. مي بخشد و از ياد خودش و من مي برد –در عين قدرت- ...
هشت بار الحمدلله گفته چون ربّي احمد شيء عندي و احقّ بحمدي... عجيب واژه اي است «احقّ»..
اللّهم اني اجد... ابواب الدّعاء اليك للصّارخين مفتوحة... عجب... دعا هم باب دارد... بايد در بزني، پذيرفته شوي، داخل شوي و آن گاه مي تواني بخوانيش... البته نگران نشو! در ها باز است!
و انّ الرّاحل اليك قريب المسافة... آن زمان كه راحل باشي، جمع كرده اي كه بروي، كه «كوچ كني»:
دو قدم بيش نيست اين همه راه
راه نزديك شد سخن كوتاه
يك قدم بر سر وجود نهي
وان دگر در بر ودود نهي:
و انّك لا تحتجب عن خلقك الّا ان تحجبهم الاعمال...
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم كند...
پي نوشت ها:
1. بر گرفته از يكي از كتاب هاي دين و زندگي دبيرستان.
2. اشاره به زير گلو و حتي بالا تر!
3. حكيمه: «العاقل نصفه تغافل و نصفه تجاهل» -> به اطلاع دوستاني كه عربي را به وادي فراموشي سپرده اند مي رساند كه باب تفاعل در معناي «وانمود كردن» به كار مي رود. مثال: تمارض يعني خود را به مريضي زدن.
4. بلاگفا را كه مي شناسيد؛ ترسيدم وبلاگ زيبايمان از دستمان برود! صحبت هاي سياسي سانسور بايد گردد.
5. موبايل من -> messaging <- inbox -> پيامك از مهديه عزيز!
حق باشيد.
... ادامه مطلب
