|
سایبان آرامش ما ، ماییم مجمع فرهنگي بانو امين _ فارغ التحصيلان دبیرستان فرزانگان امین اصفهان-1388
|
برای طیبه... پروردگار عزیزم... هوای دوستمان را داشته باش...روحش را غرق رحمت کن... :'( [ شنبه 26 شهریور1390 ] [ 23:34 ] [ ati ]
[ ]
قلم ![]() بنویسی و آن را از شبکهی ضریح بگذرانی و بنشینی به انتظار. هنوز اولین واژه را نوشتهای و ننوشتهای ، نگاهت میچرخد و چشمت میافتد به کسی که خاموش و ساکت، گوشهای ایستاده و به ضریح ، خیره شده است. چشم از او نمیگیری مروارید اشک بر و تو...
کاغذ را تا میکنی و
[ پنجشنبه 24 شهریور1390 ] [ 13:10 ] [ ati ]
[ ]
دو جلسه قبل واقعا برای خودش جلسه ای بود. من که فکر می کنم بین پنج شش جلسه اخیر حقیقتا استثنایی بود(قابل توجه اونایی که نبودن و یا وسط جلسه رفتند: خوب چیزی رو از دست دادین آقا!)
*** متن بالا توسط حورا نوشته شده نه شهره اما چون خودش نام کاربری و کلمه عبور نداشته از مال من استفاده کرده. *** موضوعات مرتبط: جلسات ادامه مطلب [ یکشنبه 28 شهریور1389 ] [ 20:44 ] [ شهره ]
[ ]
ثواب گذاشتن این متن را به روح مادر بزرگم خانم حاجیه ارسطویی می فرستم... دین و دینداری ای که در این کتاب از آن سخن می رود، چون مروارید نایاب است. ای عزیز، بدان که مقصود اصلی شارع از مکلفین، تقویت بصیرت ایشان است، تا او را با بینش کامل و آگاهی کافی اطاعت کنند؛ و هر چه موجب تقویت بصیرت و زیادت هوشمندی گردد، مورد نظر حق تعالی است، بلکه تأکید بیشتری بر آن دارد. کسی که خود را در عبادت¬های خاصی محدود ساخته در چارچوب آنها بیندیشد، جمود بر او غلبه می¬نماید و هوشمندی وی در قالب موضوعاتی چون قبله¬شناسی و تشخیص وقت ]نماز[ و مانند آن قرار می¬گیرد، ]و فکرش در مسائل دیگر نارسا خواهد بود[؛ و شیطان¬های انس و جن که قصد آن دارند که او را در بینش فریب دهند، به راحتی او را می¬فریبند، و این برخلاف خواسته¬ی خداوند و نقیض هدف وی ]از تشریع و قانونگذاری[ است. به عکس، کسی که به خرید و فروش اشتغال دارد، و آداب و روش گفت و شنود و نکته¬های پرسش و پاسخ را فرا گرفته آن را به عبادت¬ها و نیایش¬ها و دانش و آموزش خویش می¬افزاید، چنین انسانی] که خود را در بطن اجتماعی قرار داده است و در تماس با انسان¬ها، اشیاء و پدیده ها و حوادث گوناگون تجربه ها آموخته و ابعاد گوناگون وجود خویش را رشد داده است[ یک مرد کامل خواهد بود. وجدان و تجربه بزرگترین گواه این مدعاست.
هرگاه به فراگیری چیزی از فنون محسوس بپردازی، درهایی از آگاهی از معقولات به روی تو گشوده می-شود؛ و اصل در این مطلب آن است که خداوند سبحان امور محسوس را با حقایق کلی و معقول مرتبط ساخته، و امور اخروی را با امور دنیایی پیوند زده است. از این¬رو، کسی که امور اخروی را بدون امور دنیایی طلب کند، به مقصود نخواهد رسید، چرا که خداوند امور امور آن جهانی را به گونه ای قرار داده است که جز با امور این جهانی کامل نمی¬شود؛ و دنیایی را که وسیله¬ی رسیدن به آخرت قرار داده شده، از آخرت بشمار آورده است و مشمول مذمت ها و سرزنش هایی که نسبت به دنیا شده، نمی گردد. از این رو در حدیث آمده است:
آنکه آخرت خویش را برای دنیایش رها کند، معلون است و کسی دنیای خویش را به خاطر آخرت ترک گوید، ملعون و دور از رحمت خداست.
دنیایی که ترکش، دوری از رحمت خدا را موجب می¬گردد، همان دنیایی است که وسیله رسیدن به آخرت است و همان دنیایی است که تمامیت امور اخروی منوط به آن می¬باشد، و این دنیا در حقیقت جزء آخرت است و ترک آن، ترک آخرت خواهد بود. دنیای مذمت شده، آن دنیایی است که در جهت آخرت قرار نگرفته، وسیله رسیدن به آن نیست، یعنی زوایدی که هیچ چیز بسته به آن نمی باشد و ]جز آنکه انسان را از توجه به خدا باز دارد و سرگرم خود سازد ثمری ندارد.[
صورت اول از دنیا همانگونه که برای رسیدن به آخرت ضرورت دارد، اشتغال به آن به اذن خداوند موجب هوشمندی و تقویت فهم و بصیرت می¬گردد؛ و معنای اینکه در روایات مربوط به تجارت آمده است:
معامله و تجارت نیمی از عقل می باشد،
همین است و نیز روایت شده است:
عبادت ده جزء دارد، نه جز آن در تجارت و یک قسمت آن در همه¬ی طاعات نهفته است.
تجارت رسول گرامی به سوی شام، پیش از آنکه به رسالت مبعوث شود و همچنین ]تجارت¬ها و معامله-های[ سایر پیامبران و فرستادگان حق، مؤید همین معناست و لذا این انسان ]که هم خویش را مصروف عبادت های خاص و مصطلح نموده است و در گوشه ای خزیده و تن به عزلت داده است[ فاقد همه¬ی کمالات بوده و به همه¬ی آنها نیازمند است؛ و هر کدام از آنها در امر خاصی نافع است و مجموعه ی آنها عقل و اندیشه را تقویت می نماید و موجب زیادت هوشمندی و بصیرت می¬گردد. حکمت الهی اقتضا کرده که این کمالات در عالم پراکنده باشد و بسیاری از آنها بر سر زبان های مردم متداول و در میان آنها رایج باشد، تا به هر کس بهره اش برسد. از این رو فرمان داد کلمه حکمت را بپذیرید از هر کس که باشد، پیشوایان ما فرمودند:
حکمت را بگیرید هر چند از اهل نفاق.
و فرمودند:
دانش را از دهان مردان (اندیشمند)بگیرید.
پس چون خدای حکیم اراده کرد که انسان بنده بهره¬ی خویش را از دانش ها و معارف به طور کامل دریابد آن را در هر نقطه ی جهان قرار داد تا به آسانی به آن دسترسی یابد و به او فرمود: آن را از هر کسی بپذیرد. اهل بیت علیهم السلام به پیروان خویش فرمودند:
افراد را با معیار حق شناسایی کنید، نه آن که ایشان را ملاک حق قرار دهید.
امام (ع) فرمود:
به گفته ها بنگرید نه به گویندگان.
و فرمودند:
دو چیز نادر است: سخن حکیمانه از انسان سفیه، پس آن را بپذیرید؛ و سخن سفیهانه از شخص حکیم، پس آن را بر او ببخشید.
بنابراین همه ی کمال در استفاده و دریافت از گفتارها و کردارها، یا معاملات و تجربه ها نهفته است، از امامان معصوم نقل است:
همانا عقل در به یاد داشتن تجربه هاست و بهترین تجربه آن است که تو را پند دهد، همانا تجربه دانشی است گرد آمد.
ما تجربه کردیم و آزمودیم و در حالات گذشتگان اندیشیدیم و به این نتیجه رسیدیم که اکتفا نمودن به عبادت های متعارف و محدود کردن خویش در آن، که در جان برخی از برادران جا گرفته است، موجب کند ذهنی و کاسته شدن زیرکی و هوشمندی می گردد و صاحب خویش را رشد نمی دهد و به مقامات بلند نمی-رساند، از این¬رو دوست داشتیم هشدار دهیم که این یکی از نیرنگ های شیطان معلوم است و به وسیله¬ی آن انسان را از رسیدن به قله های کمال باز میدارد.
[ دوشنبه 1 شهریور1389 ] [ 22:26 ] [ سلام ]
[ ]
مطلبی که در زیر گذوشتم بی مناسبت با ایام امتحانات نیست
اینو از وبلاگ جناب اقای محسن حسام مظاهری نقل میکنم
که البته کامل نیست بقیه مطلب رو از وبلاگ ایشون بخونید که حق نویسنده هم حفظ بشه
لینک وبلاگشونو به اسم روستای فطرت اباد گذوشتم
به هر حال این هم نظری است در عرصه علم و دین!!!یک نظر جامعه شناسانه از یک نیمچه جامعه شناس!!!!!به هر حال امادگی میدم که از خوندن مطلب تعجب نکنید.بنده خدا از خودمونه!
گفتنی است من قبلا وبلاگ ایشان را مطالعه کرده ام و نظرات ایشان را تایید نمی نمایم اما مطالعه مطلب زیر وقت هدر دادن نیست.
همین...
والسلام علی من اتقی
تأملي در پديدهي رو به رشد «حجتالاسلام دكتر»
به مارماهي ماني! نه اين تمام و نه آن منافقي! چه كني؟ مار باش يا ماهي! (كليله و دمنه)
دودل مانده بودم در برزخ حوزه يا دانشگاه. دلام سويي ميكشاند و عقلام سوي ديگر. با خيليها مشورت كردم. خيليها؛ از چهرههاي شاخص حوزوي گرفته تا اساتيد دانشگاهي و حتا جريان روشنفكري. بيفايده بود. هر كس نسخهي خود را ميپيچيد و هيچ دو نسخهاي شبيه هم نبودند. از جمله يكيشان كه آن روز يكي از فضلاي حوزه بود و امروز از سياستمداران تندرو است، ميگفت «ميخواهي بروي دانشگاه، جامعهشناسي بخواني كه چه؟ جنس اين علوم جوري است كه اگر بروي داخلشان ديگر به درد حوزه نميخوري! ذهنت رو اگه ماركس و كنت پُر كردن ديگه هرچي هم ما سعي كنيم نميشه درستش كرد.» و از ما منظورش حوزه بود. اين را البته كسي ميگفت كه خود علاوه بر اجتهاد، چهار پنج تا مدرك فوقليسانس و دكترا در رشتههاي علوم انساني از دانشگاههاي مغربزمين داشت و عالم غيرمتعظ بود. در مقابل كس ديگري، آن هم معمم، كه ايضاً از چهرههاي شاخص جريان روشنفكري آن روز بود و از سياستمداران تندرو امروز، ميگفت «حوزه ميخواهي بروي چه كار؟ چند سالات ميگذرد فقط به عربيخواندن و منطق. اسلام را اگر ميخواهي بشناسي كتابهاي مطهري و مصباح را بخوان! همينهاست. حوزه خبري نيست! همين جامعهشناسي خودت را بخوان و والسلام.» ايشان هم البته مانند نفر قبلي، پيشوند «دكتر» پيش از ناماش داشت (و دارد) و رطبخوردهاي بود كه منع رطب ميكرد. من اما هيچكدام اين نسخهها را برنگزيدم. نسخهي خودم را نوشتم. چندي پس از آغاز تحصيلام در «دانشگاه تهران» و رشتهاي كه ميخواستم، راهي «مدرسهي علميهي امام مهدي(ع)» شدم و نامنويسي كردم. چهار روز اولِ هفته دانشجو بودم و دو روز آخر طلبه. چهار روز اول جامعهشناسي گيدنز ميخواندم و دوركيم و وبر، و دو روز آخر منطق غرويان و صرف و فقه و اخلاق. چند صباحي اين دوزيستي استمرار داشت تا كمكمك ناسازگاريهايي رخ نمود. در برزخ دو دنيايي كه ميانشان را هروله ميكردم، نزاعي درگرفت بيرون از اراده و خواست من. و در مقطعي گردوخاكاش چنان بلند شد كه ديگران هم توانستند ببينند. و رسيد به آنجا كه: ـ آقاي مظاهري! امروز بعد از كلاس اخلاق فرصت داريد كمي با هم قدم بزنيم؟ عرضي هست. حاجآقاي داودآبادي بود؛ مدير مدرسه؛ كه به عادت هميشهاش سر به زير و آرام و جدي سخن ميگفت. شستام خبردار شد كه قصه چيست. پيش از ظهر، بعد از كلاس حاشيهي خيابان را در سايهسار درختان قدم زديم، هر دو سر به زير افكنده. من گوش بودم و او زباني كه ميگفت از نگرانيهاش و دغدغههاش براي من و وضعيت درسيام و اينكه چرا ديگر دل به درس نميدهم و خوب مباحثه نميكنم و مطالعهي پيش از كلاس ندارم و به تكاليف صرفي و منطقي نميپردازم و... . گفت و گفت تا رسيد به آنجا كه بايد: ـ به هرحال اين وضعيت من را وادار ميكند كه ازتان بخواهم تكليف خودتان را معلوم كنيد. من نگرانام كه رفتار شما در ديگر طلبهها هم تأثير سوء بگذارد كه دارد ميگذارد. اگر ميخواهيد در اين مدرسه طلبه بمانيد، با اين روال نميشود. تا هفتهي ديگر خبر دهيد كه تصميمتان چيست. آرام، «چشم»ي گفتم و خداحافظي كردم. كلاس فقه ظهر را نرفتم. تصميمام را پيشتر گرفته بودم و ميدانستم كه پنجشنبهي ديگر، ساعت 6 صبح سر كلاس صرف نخواهم بود. تكهاي از دلام را همانجا گذاشتم و برگشتم خوابگاه. سالهاي بعد از آن روز، چند مقطعي باز هوايي شدم كه حوزه را از سر گيرم. و پرس و جو كردم كه چهگونه ميشود يكباره پايهي شش يا هفت را امتحان بدهم و... .اما حالا راستاش چندي است كه ديگر اين سودا را از دل راندهام. 10سال گذشته و حالا ميفهمم كه حق با آن دو «حجتالاسلام دكتر»ي بود كه از من ميخواستند دل يكدله كنم. و كردم. * چندي پيش در همايشي «ملي» شركت داشتم كه موضوعاش توسعه بود. به دلايلي كه بماند، غالب سخنرانان همايش از آقايان «روحاني» بودند و بسياريشان هم حجتالاسلام دكتر. در يكي از كميسيونها يكي از ايشان مقالهاي ارايه ميكرد با موضوع توسعهي پايدار و مباحثي گفت كه در پايان اعتراض و خشم چند نفري از جماعت مكلا را برانگيخت كه اين حرفها علمي و تئوريك نيست و مندرآوردي است و قس عليهذا. خصوصاً يكي از ايشان به صراحت دلايلي در رد مباحث حاجآقا بيان كرد و به آمارهاي رسمي توسل جست و پژوهشهاي معتبر. منتظر بودم ببينم عكسالعمل حاجآقاي سخنران چيست. هماني بود كه حدس ميزدم. بعد از شنيدن انتقادات، اولين جملهاي كه گفت اين بود: «البته شايد خوب نباشد بگويم؛ ولي بنده خودم دكتراي اقتصاد دارم.» دليل نياورد كه منتقدان را قانع كند. در مقابل آمار، آماري ديگر رو نكرد. به پژوهشي كه نتايجاش مغاير با پژوهشهاي مدنظر منتقدان باشد ارجاع نداد. بلكه در عكسالعملي طبيعي، ناخودآگاه و البته كاملاً منفعلانه گفت كه او هم مدرك دكترا دارد! بياغراق آه از نهادم بلند شد. سري به تأسف تكان دادم و از سالن بيرون آمدم. رفتم به كميسيوني كه در سالن مجاور برقرار بود. آنجا كه ديگر شاهكار بود! باز صدرحمت به آن سخنران قبلي كه لااقل كوشيده بود زبان و بياناش را به زبان و بيان آكادميك نزديك كند و مثلاً براي مقالهاش پاورپوينت آماده كرده بود (گرچه با همان فونت تايمز نيو رومن!) و... . سخنران كميسيون دوم كه از اساس هيچ در قيد و بند اين زخارف نبود. دو برگه A4 دستاش گرفته بود و در پاسخ به تعريض يكي از حضار كه پاورپوينت بحثشان پس كجاست؟ گفت «آقا من توسعهنيافتهام! با اينچيزها هم مخالفام! الان هم از سفر تبليغي برگشتهام.» طرفه آنكه موضوع خطابهي همين حاجآقاي ـ به فرمودهي خود: ـ توسعهنيافته، نقد نظريات توسعهي غربي بود! ديگر روشن است كه محتواي مباحث چه بود. در باب موضوعي كه كاملاً تخصصي است جوري يله و رها و بيقاعده سخن ميگفت كه گويي يك منبري درجه چندم دارد احكام غسل را براي جماعتي از عوام بيان ميكند. با كنايه و مطايبه و بذلهگويي تا شيرفهم شوند و همينطوري يكهو شيرجه نزنند توي حوضچهي كنار آبادي به خيال غسل! چنان سطحي و دمدستي و البته با كمال اعتماد به نفس، نظريات غربيهاي بختبرگشته را نقد ميكرد كه به گمانام هر دانشجوي ترم دوم ليسانس جامعهشناسي يا توسعه ميتوانست فيالمجلس پاسخاش را بدهد. بيشتر ماندن را براي تمدد اعصاب زيانآور ديدم. برخاستم و پشت سر آن دو سه روحاني ديگر كه گويا آنها هم طاقتشان طاق شده بود، از سالن زدم بيرون. * قدمزنان در راستهي خياباني كه مرا از محل همايش به خيابان اصلي ميرساند براي چندمين بار به اين انديشيدم كه آخر چرا بايد اينگونه باشد. و باز به همان پاسخ هميشهگي رسيدم كه اينهمه آفت اختلاط دو دنيا است و نتيجهي برزخنشيني. آفت برداشتن دو هندوانه با يكدست و گنجاندن بيش از دو مصراع در يك بيت. * تعارف را بايد كنار گذاشت. واقعيتهايي، بيرون از آن چيزي كه مطلوب ماست، وجود دارد. و در موضوع محل مناقشهي حالا، واقعيت آن است كه دين و علوم ديني يك دنيا است و علومي از جنس علوم انساني و خاصه علوم اجتماعي دنيايي ديگر است. (اگر نگوييم همچنين ديني ديگر.) هركدام اين دو دنيا مجموعه قواعد و رسم و رسوم و آداب و قوانين و ارزشهاي خاص خود را دارند. و به همين اقتضا هركدام «انسان» خود را ميخواهند و ميپرورند. يك انسان به حكم آنكه يك عمر در دنيا بيشتر ندارد، ميتواند ساكن يكي از اين دو عالم باشد. گرچه ميتواند مثال گردشگران، هر از گاه به وقت نياز يا طلب يا هوس، سركي به عالم ديگر كشد و چندصباحي به سياحت در آن بپردازد. نيز ميتواند دل از يكي بركند و رخت برگيرد و رحل اقامت در ديگري افكند. اما نميتوان شهروند هر دو شهر بود و در يك زمان ساكن هر دو وادي. اين واقعيتي است كه در زمان ما بسياري نميخواهند آن را باور كنند و سادهانديشانه سعي در انكار آن دارند. اين ژاژخايي در جماعت حوزويان البته هواخواهان بيشتري دارد كه در سالهاي پس از انقلاب روز به روز هم بر تعدادشان افزوده ميشود. ماحصل اين رويكرد ظهور پديدهي اعجابآوري شده است به نام «حجتالاسلامدكتر»ها (و در مواردي حتا «آيتالله دكتر»ها)؛ ناظر به جماعتي كه لباس روحانيت بر تن دارند و سيماي معممين، اما پيشوند نامشان به شكل نامأنوسي زايدهاي به نام «دكتر» چسبانيده شده است. كه البته براي آن احترام و ارزش بسياري هم قايلاند و به آن ميبالند و با آن فخرفروشي ميكنند. اينان چند صباحي، معمولاً تا سطوح مياني (و وقتي بتوان مدرك معادل ليسانس گرفت، نه تا اجتهاد) درس حوزه ميخوانند و پس از چندي به سرشان هواي دانش جديد ميخورد و عزم دانشگاههاي علوم انساني (وطني يا فرنگي) ميكنند و كنكور ارشد يا دكترا ميدهند و به هر ضرب و زور ميشوند دانشجوي علوم انساني. اين ميان بيشتر هم قرعه به نام "فلسفه" و همخانوادههاياش ("فلسفهي غرب"، "فلسفهي علم"، "فلسفهي دين"، "فلسفهي اخلاق" و...) و بعد "اقتصاد" و بعدتر "جامعهشناسي" ميخورد و خلاصه پس از چند سال حاجآقاي طلبهي پيشين، ترقي كرده، به مرحلهاي ميرسد كه هم حجت اسلام است و هم دكتر دانش غربي! اما دليل رواج اين پديده چيست؟ و چرا برخي طلاب علوم ديني سوداي طلب علوم غيرديني هم به دل دارند؟ به نظر ميرسد انگيزههاي اين جماعت يكسان نيست و دلايل چندي را ميتوان ذكر كرد، كه از آن جمله اند: [ دوشنبه 24 خرداد1389 ] [ 9:22 ] [ سلام ]
[ ]
بسم الله الرحمن الرحيم يسئلونك عن الأنفال قل الأنفال لله و الرسول فاتقوا الله و أصلحوا ذات بينكم و أطيعوا الله و رسوله إن كنتم مؤمنين... إنما المومنون الذين إذا ذكر الله وجلت قلوبهم و إذا تليت عليهم ءاياته زادتهم إيمانا و علي ربهم يتوكلون... الذين يقيمون الصلوة و مما رزقناهم ينفقون... أولئك هم المؤمنون حقا لهم درجات عند ربهم و مغفرة و رزق كريم...
سلام دوستان گلم! بي مقدمه: نظر به اعتراضات شديد اللحن1 دوستان حاضر در پي عدم حضور جمع كثيري از "اعضاء" در جلسه ي اخير، تصميم بر آن شد كه نه تنها گزارشي از جلسه در اختيار غايبين قرار نگيرد، از ايشان آزموني گرفته و نمراتشان را در همين جا در معرض ديد عموم قرار دهيم تا عبرت همگان گردد. به علاوه، نتيجه ي اين آزمون در گزينش افراد براي حق شركت در جلسات بعدي مطرح خواهد بود. نحوه ي تاثير دهي نمرات متعاقبا اعلام خواهد شد.
بسمه تعالي
نام و نام خانوادگي: نام پدر: گروه خوني: وضعيت: شاغل هستم. O چپ دست هستم. O در خدمت سربازي به سر مي برم. O هيچ معضلي ندارم و فقط حسش نبود بيايم.2 O ساير موارد.............................................................. اگر در اين قسمت |ـــــــــــــــــــــــــ| چيزي بنويسيد پاسخ نامه ي شما تصحيح نخواهد شد.
بخش اول- سوالات چهار گزينه اي
1. مكان برگزاري جلسه ي خانه ي مينا كجا بود؟ الف)خونمون ب)خونتون ج)خونشون د)اتاق تمساحا
2. تعداد افراد حاضر در جلسه ي 5 نفري 5شنبه چند نفر بود؟ الف)كمتر از 30% ب)Mv2/R ج)نمي توان نظر قطعي داد. د)هر دو
3. ترتيب حضور افراد را از زود به دير مشخص نماييد. (راهنمايي: دروغ چرا، اين يكي را خودم هم نمي دانم.) الف)مينا،شهره،سعيده،حورا،من. ب)مينا،سعيده،حورا،شهره،من. ج)من،حورا،شهره،سعيده،مينا. د)هيچ كدام.
4. با توجه به راهنمايي سوال قبل بنده چندمين نفر به جلسه رسيدم؟ الف)گزينه ي ب ب)هر دو ج)گزينه ي الف د)هه! تو كه نيومده بودي!
5. مينا چند 2ديقه اي داشت؟ الف)خيلي ب)از آن هم بيشتر ج)نه بابا بيچاره حرفي نزد... د)2ديقه
6. كدام گزينه درست است؟ الف)خانه ي مينا ميخ دارد. ب)محل برگزاري جلسات پاتوق ارواح است و ما بالطبع مي ترسيم. ج)نفس جلسات سرشار از ميخ و روح است. د)هيچ كدام. داوطلباني كه گزينه دال را انتخاب نموده اند، موظف به پاسخ دادن به اين سوال مي باشند: اگر هيچ كدام از موارد ذكر شده در گزينه هاي ديگر صحيح نيست،-البته ما كه فضول يا بخيل نيستيم- ولي بيني بين الله بفرماييد چرا نيامديد؟ (توضيحات: ما شما را درك مي كنيم؛ لذا خيلي نگران نبوده و با دل آرام و خجسته پاسخ خود را شرح دهيد.)
بخش دوم- سوالات تشريحي 1. كتاب همراه حورا را نام برده و متن آن را با اندكي -فقط اندكي!- تلخيص توضيح دهيد.
2. شعري كه مدتيست در ذهن مينا (حالا مثلا) زمزمه مي شود: الف) را بنويسيد.
ب) شاعرش كيست؟
3. (دوستان بر من خرده نگيرند كه اين ديگر چه سوالي است،بهمان برخورد! چه مي توان كرد؛ قضيه همان قضيه ي قافيه ي تنگ و...) طبق فرموده ي حورا چه كساني دوستان مينا هستند؟
4. كلمه ي "فلان" در چه مواردي كاربرد دارد؟ با ذكر مثال توضيح دهيد استفاده از آن خوب است يا خير؟ چرا؟
5. 2دقيقه اي هاي شهره و مينا هر كدام چقدر بود و چه بود؟ (راهنمايي: اين يكي را با مراجعه به اطلاعات عمومي خود هم مي توانيد جواب دهيد.)
6."با پيشرفت تكنولوژي در آينده ي نه چندان دور نماز هايمان را براي خدا بلوتوث خواهيم كرد." اين جمله را نقد كنيد و عوامل زمينه ساز اين موضوع را نام ببريد.(تعداد عوامل: هر چه بيشتر، بهتر)
7. در پايان هر گونه نظر، پيشنهاد و يا انتقادي داريد بنويسيد.
لطفا موفق باشيد!
پي نوشت ها: 1. نه آنقدر ها هم...! 2. داوطلبان گرامي جرئت داريد اين گزينه را انتخاب نماييد. موضوعات مرتبط: جلسات ادامه مطلب [ شنبه 11 اردیبهشت1389 ] [ 21:37 ] [ h(PG1)+ai ]
[ ]
چند بار نوشتمو پاک کردم(اندر فواید پست های اینترنتی که هرچه هم پاک کنی جای مداد روی کاغذ نمی ماند) نمی دانم چه بنویسم از خدا بگویم یا از پیامبر یا از امام علی یا از امام حسین یا از امام زمان یا............. بگذار ازخدا بگویم....... نه خدا را اخر سر میگویم. پس از پیامبرمیگویم میگویم که چه پیامبری داشتیم ساعی و کوشا انقدر صدقه میداد که خدا گفت بابا چه خبره؟؟؟ انقدرخودشرا برای ما به زحمت می انداخت که خدا گفت: لعلک بخع نفسک الا يکونوا مومنين انقدر برای خدا برای رساندن قران به مردم تلاش کرد که در خود قران امد:ما انزلنا علیک القران لتشقی! و ایا ممکن است حتا ۱ بار برای خدا اینگونه کار کرده باشیم؟ طوری که خود او بگوید بابا کمتر!!!!(همه مان میدانیم کم کاری کرده ایم و میکنیم وانشالله نخواهیم کرد.) داشتم میگفتم پس بگذار ادامه بدهم: تابش را داری بشنوی؟یقینا نه بگذار کم کم بگویم:به نظرت چاه چگونه منفجر نشد از درددلهای امیر المومنین؟ بازهم بگویم؟باز هم میخواهید سفرنامه بگویم بگویم نجف چه گذشت؟ نجف از شرمندگی اب نشدم.... نابود شدم.... امامم چندسال استخوان در گلو داشت و تیغ در جشم؟ و همه ما میدانیم چرا.... تا دین باقی بماند.... برای که؟؟؟؟ من وتو....... تا چکار کنیم؟ بخوریم و بخوابیم و بداخلاقی کنیم و گاهی هم هزار منت سر خدا و پیغمبر بگذاریم که در راه شما درس خواندیم گفتم پیغمبر...... راستی دعوت یپامبر چندسال طول کشید ؟مگرجزو درسهای مان تاریخ اسلام نیست خب امتحان اخر ترم را شروع میکنیم ۱. چه کسی دندان پیغمبر را شکست؟ ۲.چرا دندان پیغمبررا شکست؟ ۳.چه کسی شکمبه گوسفند بر سر این مرد شریف فرو ریخت؟ ۴.چرا این کاررا کرد؟ ۵.چرا عموی محمد امین وی را در مسجد الحرام جلوی همه کتک میزد؟ ۶.چرا محمد امین با وی مودبانه رفتار میکرد؟ ۷.راستی شعب ابوطالب چند سال طول کشید؟ ۸چند نفر از مسلمانان در اینجا کشته شدند تا دین به ما برسد؟ ۹.چرا مسلمانان مخلص صدر اسلام مجبور بودندسنگ به شکم ببندند تا اسلام به ما برسد؟ . و سوال اخر....... ۱۰.چرا پیامبر هیچ گله ای از دست این مردم حتی به خدا نکرد و چرا سر ما منت نگذاشت ............
به خاطر این همه سختی؟ در این امتحان سخت من که ۰ میگیرم حالا هرکس ۲۰ میشود بگوید بقیه سفرنامه را بگذارم
تازه داریم میرسیم به قسمت هیجان انگیز........................
امام حسین امام حسن عسکری امام جواد و .......امام زمان
اگر جگرش را دارید بگویید تا بنویسم... یاعلی موضوعات مرتبط: جلسات [ سه شنبه 24 فروردین1389 ] [ 22:47 ] [ سلام ]
[ ]
سلاااااااام محضر تمام غایبین و حاضرین اولین جلسه مجمع بانو امین در سال ۱۳۸۹ که از همین اول با کلی خبرهای خوب آغاز شده... قبل از هر چیز یک عذرخواهی به دوستان بدهکارم. تنظیم این جلسه بصورت اینترنتی و از طریق جیمیل گروهی مجمع انجام شد. و چون من خودم تازه دیشب خبر قطعیش را شنیدم کمی هم دیروز سرم شلوغ بود، در خبر کردن پیامکی دوستان کوتاهی کردم! راستش انقدر ذوق زده شده بودم که فقط به رفتن فکر میکردم. باز هم ببخشید! جلسه در منزل حکیمه جان (البته به آدرس جدید) برگزار شد تا هم عیددیدنی باشد و هم دیدار صاحبخانه که بسلامتی تازه از زیارت آقاعبدالله و ... برگشته. ناقلا سال تحویل را کربلا و زیر قبۀ امام حسین (ع) بوده و خوشبختانه مشکلات امنیتی مانع از زیارت کاظمین و سامراء هم نشده. اول از همه عطیه بانو رسیده بود و بعد بنده(حالاحدس بزنید «بنده» میشود چه کسی؟!) بعد فقیهه و شهره و مرضیه و آخر سر هم دکتر بعد از اینمان! حکیمه خاتون کمی از سفرش گفت و اینکه تأثیر جو انتخابات اخیر عراق واضح بوده و سخنرانهای حرم درباره اش حرف میزدند.(گفتیم زشته انقدر ما خانوما از سیاست فراری هستیم، یه دوکلوم بذاریم که معلوم باشه ما هم بله!!!) کمی هم دربارۀ آداب و رفتارهای روزمرۀ مردم عراق حرف زد و دیگر هرکاریش کردیم بیشتر از این تعریف نکرد و فقط گفت: «خیلی خوب بود. بروید حتماً.» البته دل غایبین آب شود که آخر سر یکی یک روسری قشنگ هم بعنوان سوغاتی به همه مان داد. دیگر حرف از فیلمی بمیان آمد که روزهای اول عید از شبکه اول پخش شده بود بنام «زندگی شگفت انگیز بنجامین باتن» که امیدوارم دیده باشید. قصۀ فیلم آدمی است که از پیری به کودکی میرود و روند معکوس حیات را طی میکند. فکرش را بکنید. زندگی آدم چه شکلی میشود! تمام دوروبری هایش پیرتر میشوند و خود آدم جوان تر. برای من که یک یادآوری جدی بود از اینکه اگر یک قانون طبیعت جابجا و وارونه شود زندگی چه شکل دردناکی پیدا میکند... البته سعیده جون هم از زیارت امام رضا(ع) برگشته بود. منتها طفلکی تنها تعریفی که داشت این بود که: شلوغ بود... دیگه عرض کنم که باز هم شلوغ بود ... و در آخر اینکه باز هم خیلی شلوغ بود! (جا دارد در همین جا زیارت قبولی هم به شکوفه عزیز بگوییم که به نوبۀ خودش از سرزمینی نورانی بازگشته... شکوفه جان! زیارت عبادتگاه و آراگاه و رزمگاه شهدا قبول باشد!) بقیه صحبتها از درودروازه بود و خبرهای داغ که اولاْ جهت آب کردن دل غایبین و ثانیاْ تا زمان کسب اطمینان از جهت صحتشان، إنشاءالله یکی یکی و در طول روزها و بلکه هفته های آینده اعلام میشود. اما یکی اش را همین حالا اعلام کنیم که برادر عروس خانم قبل از ما طرف خودش را که با داماد یکی باشد*، خبر کرده...
محضر انور اصدقا اعلام میداریم که بانوی بزرگوار مجمعی، آن عزیز گرانقدر که بسا شبان و روزان را بر بالین این کودک نورسته، مجمع بانو امین، غریبانه چون شمع میسوخت و تیمارگر وجود نحیفش بود و روشنایی بخش وجودش، بانو حوراء فروزبخش، به ملکوت اعلی تأهل پیوست! بهمین مناسبت حاضرین در جلسه ماضی، پیامکی را بطور دسته جمعی نوشته و همزمان با هم ارسال نمودند. متن پیامک (که در طول سه ساعت بعدش، یکی یکی مال همه failed شد!) عیناْ عیناْ بدین شرح است: «سلام.مبارک باشه عروس خانوم.متاهلین نرن پشت سرشونو نگاه نکنن.» قابل ذکر است که جهت شادی روح و وجود نازنین آن عزیز تازه عروس شده و برادر گرانقدر جناب آقای سید علی ثابتی، مجلس بزمی در همین وبلاگ برگزار شده است که هم اکنون شاهدش هستید! و حالا بلند و یکصدا میخوانیم: گل به گلستانه ایشالا مبارکش باد... عروسی شاهانه ایشالا مبارکش باد...
* تیزهوشان و از آن مهمتر اصفهانیهای عزیز عاشق آمار درآوردن، از این جمله بفهمند که داماد از برادران گرامی فارغ التحصیل مدرسۀ شهید اژه ای میباشد. در جهت اطلاعات تکمیلی، از هم رشته ای های هم ورودی اخوی این بندۀ حقیر در دوران کارشناسی نیز. (یک اصفهانی واقعی، قاعدتاً باید از روی همین اطلاعات تا ته قصه را برود...)
موضوعات مرتبط: اخبار، جلسات [ چهارشنبه 11 فروردین1389 ] [ 19:48 ] [ بروبچ ]
[ ]
به نام خد سلام به همه ی مجمعیان عزیز تر از جان. ديروز سه شنبه بود و ما جلسه داشتیم. یه جلسه ی خیلی خوب. اول از همه نفیسه اومد بعدم شهره و مینا و حورا و مریم عمو ومرضیه و حکیمه. جای خالي همه ی کسایی هم که نیامده بودن خیلی مینمود!!!!!
موضوعات مرتبط: جلسات ادامه مطلب [ پنجشنبه 27 اسفند1388 ] [ 0:44 ] [ ati ]
[ ]
به! سلااااااااااااااااام! چطورین؟ چه عجب به این وبلاگ سر زدین!!! نمیدونین چه قدر دلم هواتونو کرده ( نمیگم دلم براتون تنگ شده چون انرژی منفی میده! ا... یادم نبود شما که دارین می خونین خودم باید تعریف کنم!!! روزی روزگاری دبیرستان فرزانگان امینی بود چندتا شاگرد کلاس سوم بودن که خیلی احساس تهنایی می کردن! که بالاخره همدیگه رو پیدا کردن تو مجلس امام حسین بود یادتونه؟ مگه میشه کسی یادش بره؟ البته که نه... چه دوستای خوبی شده بودن!! آخیییییی . یادتونه چه تولدایی برای دوستامون گرفتیم؟ واسه فروغ کیک خریدیم چاقو نداشیم با همون چنگالا افتادیم به جون کیک! یه مدت هرروز صبح تو مدرسه دعای عهد میذاشتن دسته جمعی با آقا عهد می بستیم... دسته جمعی زیارت آل یاسین می خوندیم چه قدر سرما می چسبید!!!! پیش دانشگاهی شروع شد و همه غرق درسامون شدیم اما بازم پیش هم بودیم دلمون که می گرفت جمع میشدیم زیر راه پله هرکسی به تنهایی با امام زمانش عهد کرده بود که : آقاجون من قبول بشم ....! الان تو رویای دیروز مون هستیم آقا خوب به قولشون وفا کردن اما من چی؟؟؟ هنوز کسی نیستم که قول دادم باشم تو دانشگاه. حواسم باید باشه که خیلی زود دیر میشه خیلی زود!!! . . . راستی اگه خداوند بخواد برای اولین بار میرم راهیان نور. امسال ۱۹ اسفند ۸۸ دلم میخواد اگه بخوان خاطراتمو اینجا بذارم و لحظاتمو با شما قسمت کنم . شما هم اگر جایی رفتین ما رو بی نصیب نذاریدا باشه؟؟؟ فعلا یا حق
[ یکشنبه 16 اسفند1388 ] [ 4:54 ] [ شکوفه ]
[ ]
به به چه دخترهای خوبی.........
پست زدم یادتون نره سایت حضرت استاد -فیلسوف ارزشمند-معلم گرانقدر جناب اقای صفایی پور(رحمه الله علیه!) رو ببینین توی لینکهاست
[ چهارشنبه 21 بهمن1388 ] [ 8:59 ] [ سلام ]
[ ]
سلام.گفتم حالا که وقت امتحاناته این مطلب رو که دست نوشته هایی از یک شهید ساعتی قبل از شهادته بذارم.شاید برای ترم آینده انگیزه هامون برای درس خوندن چند برابر بشه.این نکته قابل ذکره که این شهید نفر اول کنکور سال۶۴ بوده!
به ادامه ی مطلب بروید... ادامه مطلب [ دوشنبه 28 دی1388 ] [ 18:30 ] [ بروبچ ]
[ ]
سلام
ما که هنری نداشتیم.... قالبو عوض کردم یه کاری کرده باشم صریحا از دوستان میخوام یه چیزی بنویسن از جلسه گذشته...
بابا ما یه وبلاگیم داشتیم یه مجمعیم داشتیم انگار نه انگار ۴ نفرمون IT ميخونن! [ چهارشنبه 9 دی1388 ] [ 18:19 ] [ سلام ]
[ ]
سلام. گاهي نوشتن چه سخت مي شود! تجربه هايي كه نوشتني نيستند، شايد گفتني هم نيستند، ديدني اند؛ البته نه از پشت شيشه مانيتور -حتي زنده- بايد «بود» و ديد، آن وقت است كه جذْبه دارد... ديروز خانه ي حكيمه، از آن جلسه هاي دوست داشتني بود، "پر جذْبه"! همه بودند: -غير از آن هايي كه نبودند!- نجمه، مهديه، مينا، عطيه، حكيمه و من. مثل هميشه دير مي رسيم؛ مثل هميشه صاحب خانه به زحمت افتاده؛ مثل هميشه پذيرايي با صاحب خانه است، مثل هميشه جلسه دير شروع مي شود و مثل هميشه قرار است اين طور نباشد! نجمه و مهديه از يك تجربه ي شايد مشترك مي گويند، يك «درد متعالي»1 كه خودشان آن را بي رحمانه بيماري مي خوانند! نوع جديد آنفولانزا كه كيفيت ابتلا هنوز كشف نشده، اما از عوارض آن همين بس كه مبتلايان از دنياي پر طرفدار خازن و ميل لنگ و تيرچه بلوك و اعداد گيج و گنگ و جلبك و قارچ و بندپا مي گذرند و مي افتند دنبال «انسان»؛ و بخش تأمل برانگيزش اين جاست كه اين دو دوست از همه ي همه ي «علوم انساني» ترجيح را بر آن مي دهند كه در درياي فلسفه غوطه ور شوند(نه! دست و پا بزنند!) و مي گويند در اين بي نهايت دريا هر چه بنوشي تشنه تر مي شوي و اصرار دارند كه اگر هنوز به اين جايت2 نرسيده، تغافل و تجاهل3 پيشه كن و زندگي ات را بكن. از آن جايي كه هر گاه حرفي از علم جديد و فناوري نويي مي شود ايرانيان قد علم مي كنند كه «اي آقا! اين ها را كه ما سال ها پيش گفته ايم و داشته ايم»، اين نوع جديد آنفولانزا را هم ساليان گذشته -بالطبع- مولوي كشف کرده بود: دی شیخ با چرخ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند یافت می نشود جسته ایم ما گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست...
حتما واقفيد كه سنت ديرين ايراني هاست كه در اجتماع بيش از دو نفرشان، براي خالي نبودن عريضه هم كه هست، سخني در باب سياست ايراد كنند،؛ ما نيز سنت شكني را تاب نياورديم. بحث سياسي نوزدهم آذر هم مشخصا چيزي نيست جز تحليل وقايع شانزدهم امسال و پارسال و... سي سال پيش! و اين كه شايد اگر آن سال ها ********** بيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ********* ***********اگر********** ***** بيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ* *******را******** بيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ******* ******* **************** ******** ******** بيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ** **************** ***************** ****** ***************** **** **** ***** *********** ***به**************** *************** ********* ****** *** ***** *****************است.********** ******* ********** ******* ************** ******************** ****** *********** **************از*********** ****** ****************.4
عطيه قرآن را مي خواند و دعا را شروع مي كنيم. چه قـــدر شگفت انگيز است اين دعاي ابو حمزه... والحمدلله الذي تحبّب اليّ و هو غني عنّي... آن جا كه سخن از عشق است، نياز است و طلب؛ اما پاي حب كه به ميان مي آيد بي نيازي است و غنا... «بنده عين نياز به خالق است. به همين خاطر براي او «عشق» به خدا سزاوار تر است. اما خدا شايستگي «محب بودن» را دارد، از آن جا كه تنها بي نياز اوست.»5 والحمدلله الذي يحلم عنّي حتّي كأنّي لا ذنب لي... صبر مي كني؛ شايد چون نمي داني، نمي تواني... اما اگر دانستي، ديدي، احاطه داشتي، توانايي هم، صبر تو «حلم» است و خدا حليم است. مي بخشد و از ياد خودش و من مي برد –در عين قدرت- ... هشت بار الحمدلله گفته چون ربّي احمد شيء عندي و احقّ بحمدي... عجيب واژه اي است «احقّ».. اللّهم اني اجد... ابواب الدّعاء اليك للصّارخين مفتوحة... عجب... دعا هم باب دارد... بايد در بزني، پذيرفته شوي، داخل شوي و آن گاه مي تواني بخوانيش... البته نگران نشو! در ها باز است! و انّ الرّاحل اليك قريب المسافة... آن زمان كه راحل باشي، جمع كرده اي كه بروي، كه «كوچ كني»: دو قدم بيش نيست اين همه راه راه نزديك شد سخن كوتاه يك قدم بر سر وجود نهي وان دگر در بر ودود نهي: و انّك لا تحتجب عن خلقك الّا ان تحجبهم الاعمال... سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا وز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم كند...
پي نوشت ها: 1. بر گرفته از يكي از كتاب هاي دين و زندگي دبيرستان. 2. اشاره به زير گلو و حتي بالا تر! 3. حكيمه: «العاقل نصفه تغافل و نصفه تجاهل» -> به اطلاع دوستاني كه عربي را به وادي فراموشي سپرده اند مي رساند كه باب تفاعل در معناي «وانمود كردن» به كار مي رود. مثال: تمارض يعني خود را به مريضي زدن. 4. بلاگفا را كه مي شناسيد؛ ترسيدم وبلاگ زيبايمان از دستمان برود! صحبت هاي سياسي سانسور بايد گردد. 5. موبايل من -> messaging <- inbox -> پيامك از مهديه عزيز! حق باشيد. موضوعات مرتبط: جلسات ادامه مطلب [ جمعه 20 آذر1388 ] [ 22:43 ] [ h(PG1)+ai ]
[ ]
ّ
پدر بزرگ... همه چیز،همه جا،جای خالیت رو فریاد می کنه... جای خالی بوسه هات رو پیشونیم... جای خالی قصه هات تو گوشم... جای خالی دعاهات وقت اذان سر سجادت... هیچ کدوممون از قلم نمیافتادیم، همیشه دلم قرص بود که یه نفر هست که من یادم بره یا نه دعام می کنه... جای انتظار قشنگت روزای عید... حافظ خوندنت.. خاطره هات... فیلمشو دارم اون روزی که داشتی برامون شعر می خوندی و ما می خندیدم و تو گفتی اینو یادتون باشه و بعدتر ها که من دیگه نبودم بگید آقاجون ما رو می خندوند... حالا گریه می کنم... حالا هق هق می کنم... جای نگاهات که کیف می کردی وقتی جلوت راه می رفتم... جای همه ی مهربونیت... جای همه ی برزگیت... بغضم رو کجا خالی کنم آقاجون؟ وقتی بودی هیچ وقت،هیچ وقت باورم نمیشد روزی نبودنت رو... چقدر کنار تو همه به هم گره می خوردیم.. چقدر به بهانه ی حضور تو همه کنار هم جمع می شدیم... مرکز ثقل یودی و نمی فهمیدیم... باورم نمی شه... دلم برات تنگ شده... بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسیت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود و پلک هاش مسیر سبز عناصر را به ما نشان داد و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد همیشه کودکی باد را صدا می کرد همیشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره می زد برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم ... پدربزرگ روحت شاد...
[ شنبه 16 آبان1388 ] [ 0:31 ] [ بروبچ ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |