دیر میرسم!نزدیک 1ساعت! اما هنوز جلسه شروع نشده و من خوشحال می شم و خوشحال ترم از دیدن بچه ها:عطیه، مینا، مهدیه، حورا، شهره، فقیه، سعیده و نیلوفر و چقدر دلم تنگ تر می شه برای اونایی که نیستند: حکیمه، فرزانه، مرضیه، دو تا مریم ها، دو تا فاطمه ها،مائده و...
بعد از درد دلای حورا و مهدیه جلسه با دو نکته ای که حورا می گه شروع می شه:
-لزوم اطلاع خونواده ها از قضیه ی کنار گذاشتن بخش مشخصی از پول تو جیبی ها و تلاش برای مدیریت کردن باقیمونده ی پولامون...
-برنامه داشتن هممون برای جلسه ها تا هیچ وقت هیچ کس دلسرد نشیم...
و بعد 2 دقیقه های لذت بخش شروع می شه!فقط 8 نفریم!دست بالا باید بشه 30 دقیقه.اما کلی خوش گذشت بهمون و 1:45 دقیقه از جلسه ی 2 ساعت به 2 دقیقه ها گذشت!الیته یه نیم ساعتیش رو مینا داشت این جمله رو تکرار می کرد:من غذاهای سلف رو دوست دارم (مینا خانم مخلصیم ها
)
شهره شروع می کنه:چی انتخاب کرده!خطبه ی234 نهج البلاغه:
علت تفاوت های میان مردم،گوناگونی سرشت آنان است،زیرا آدمیان در آغاز ترکیبی از خاک شور وشیرین،سخت و نرم بودند؛پس آنان به میزان نزدیک بودن خاکشان به هم نزدیک و به اندازه ی دوری آن از هم دور و متفاوتند.
زیبارویان کم خرد،بلند قامتان کم همت(مینا تایید می کنه!)،زشت رویان نیکوکار،کوتاه قامتان خوش فکر،پاک سرشتان بداخلاق،خوش قلبان آشفته عقل و سخنوران دل آگاهند!
وااااای!خیلی سخت می شه!همیشه سر این موضوع سختم بوده...حرف می زنیم!خیلی.از هر دری!از هر رشته ای!و به جبر می رسیم؟...
فکر کنم نفر بعدی مینا است و حدیثی شگفت انگیز می خونه از امام سجاد درباره ی حق معلم! چقدر توی دانشگاه به این احتیاج داریم...چقدر ادبمون کم شده...یه چیزی یادم میاد:هر کس کلمه ای به من بیاموزد مرا بنده ی خویش کرده است.... و کنیه ی پیامبر که ابوالقاسم است و علی ابن ابی طالب،قاسم جنت و نار...
فقیه:یادم نمیاد این چیزی که می گه مال کدوم امام اما راجع به برادری است و یاد می کنه کسی رو که رفت پیش معصوم و گفت ما خیلی با هم داداشیم!دیگه تهشیم!ندش!امام می گن فضاتون جوری هست که اگه یکیتون بی پول شد بره سراغ دخل مغازتون پول برداره؟بی اجازه؟ طرف می گه نه وامام میگن نه هنوز مونده و فقیه اینو می گه تا یادمون بیاره "باید" چطوری کنار هم باشیم...(باید ها رو دوست دارم خیلی... اما...علم اگر صد شگرد انگیزد/باید از است بر نمی خیزد...)
و باز داستان آدمی رو می گه که 25 بار رفته بود کربلا و وقتی علتشو پرسیدن گفت که هر بار که برگشتم نماز شکر خواندم و یاد حدیث دفعه ی قبل شهره میفتیم...خدایا ممنون که مرا از میان همه ی انانی که می توانستند جایگزین من باشند برای آفریده شدن آفریدی تا ببینم،بشنوم،نفهمم،حیران شوم و ...
و فکر کنم فقیه است که از تلاش برای نخوردن به عنوان یه راه مبارزه با نفس می گه و داستان امام علی و فالوده که شهره می گه و مینا که میگه سختش(ولی خداییش لاغری شده مینا!)و حورا که می گه که باید از حداقل شروع کرد و ...
و ۲دقیقه ی بعدی،داستان نیلوفر و یزد...نیلوفر بالابلند و شهر باد گیر ها وهوایی که گاهی چقدر شبیهش می شوم و شبیهش فکر می کنیم...
آفتابی سوزانی و سایه ای منجمد کننده...کجاست تعادل؟!
دانشگاه یزد و پرچم آمریکا و اسرائیلی که جلوی در دانشکده ی فنی کشیده شده تا هر روز دانشجوها لگدش کنند!هممون حس بدی داریم بازم داستان داستان افراط و تفریط است و نفهمیدن و...
نیلوفر از هم اتاقی هاش هم حرف می زنه ومن حسرت می خورم که چرا خوابگاه رو تجربه نکردم(البته نه اینکه ازم گذشته باشه ها!نه!دعا کنید برام!
)(به این میگن سوء استفاده از امکانات عمومی
)...چقدر بزرگ می شه آدم...
من با اینکه امروز خیلی حرف زدم مثل مهدیه وحورا مراعات نمی کنم و 2 دقیقه!ام رو هم حرف می زنم! یه بار یه بچه میبینه 2 تا تار موهای مامانش سفید شده!می گه مامان چرا موهات سفید شده؟مامانش می گه هر بار تو منو اذیت کنی یه تار موهام سفید میشه!بچه می گه:اه!چقدر مامان بزرگ رو اذیت کردی مامان! دادش فقیه به باهوشی این بچه است
و بعد از نوشته های عرفان نظر آهاری می خونم:
قدر هر آدمی به اندازه ی زخم های اوست چرا که درد است که مرد می زاید و زخم است که انسان می آفریند.تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست،او که نامش خداوند است.
پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر،اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و او که نوشدارو دارد دستهایش این همه از نمک عشق پر است و هر که را دوست تر دارد بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد...
تشویق می کنند البته نه منو!عرفان رو
بعد من حورا نشسته،حرف نمی زنه و بغل حورا هم مهدیه نشسته و اونم حرف نمی زنه!(یادم نمیاد کجا مهدیه از بستر حرف زد
)
بعد سعیده از کاشان می گه،از خوابگاه،از هم اتاقیاش(از صبر حرفی نمی زنه اما خیلی صبور!) و از جنازه و تشریح و... یه سوال اخلاقی:به نظرتون باید با این جنازه ها چطور رفتار کرد؟
و بعد عطیه از نهج الفصاحه می خونه:وقتی صبح فرا رسد،همه ی اعضای تن در مقابل زبان تعظیم کنند و گویند در درباره ی ما از خدا بترس زیرا صلاح کار ما به تو وابسته است،اگر به استقامت گراییدی ما نیز به استقامت گراییم و اگر به کجی متمایل شدی ما نیز کج شویم...
سخت!امروز چقدر همه چیز برام یه ترس لذت بخش میاره...یاد لقمان حکیم میفتم و بهترین وبدترین جای بدن که در نگاه او زبان است...
و یه حدیث دیگه که در مورد حق خداست که هفته ای یه بار غسل کنیم!و هیچ کدوم در این یه مورد فقط همین مورد حرفی برا گفتن نداریم چون نمی فهمیم...
مینا یه چیز قشنگ یادش میاد:
بشر تا کنون توانسته است حداکثر 1000 کامپیوتر را شبکه کنه اما هر سلول مغز ما که به تناهیی شبیه یک کامپیوتر است در هر لحظه حداقل با 10000 سلول دیگه ارتباط داره...چقدر شگفت زده شده...چقدر این حس رو دوست دارم...
2 دقیقه ها تموم می شه....
شیرینی یزدی میارن و بستنی!و من به خاطر مریضیم با وجود علاقه ی زیادم باید مبارزه با نفس کنم!
بحث نقد فیلم کشیده می شه وسط:
پا برهنه در بهشت
من هنوز ندیدمش برا همین چیزایی که گفتین و یادمه رو می نویسم:
۱-این فیلم بر اساس یه تفکر مسیحی ساخته شده
۲-گویا روحانی این فیلم آدمی که خوب گوش می ده و تلاش می کنه برای حل مشکلات اما بلد نیست یه جاهایی محکم وایسته ...سازشکار...
یه چیز جالب اینکه سعیده تقریبا با تفکر پزشک این فیلم موافق و
...
ساعت 12!
جلسه تمام...
دو هفته دیگه...
دلم تنگ می شه...
شما را دوست می دارم
نه تنها برای آنچه که هستید
بلکه برای آنچه هستم
هنگامی که با شمایم
شما را دوست می دارم
نه تنها برا یآنچه که از خود ساخته اید
بلکه برای آنچه که از من می سازید
برای بخشی از وجودم که شکوفایش می کنید
دوستتان دارم...